نصف شب ۱۳ فروردین

جنگ ادامه داره …

امروز پل b1 رو زدن … یک عالمه صدای جنگنده شنیدیم … توی آسمون موشک دیدیم. الانم نصفه شبه و من و آسمان تنهاییم. حسن شیفت هستش و منم دلم نمیخواست خونه ی مامانینا باشم. آسمان گل های دسته گل تولد حسن رو پرپر کرده و روی زمین ریخته … باهم پیتزا و دوغ خوردیم و کلی حرف زدیم و خندیدیم …

نصف شب ۱۱ فروردین

دو روزه گردن و کتفم گرفته

با حسن بدجور بحثم شده

دارم کتاب فرنگیس رو میخونم

و ۳۲ روز از جنگ گذشته

حال خوبی ندارم …

نصف شب ۳ فروردین

بهم میگه چقدر تو نرمی … دستات خیلی نرمه … عین خمیر می مونه … میشه بذارمت توی سینی.