تا برم گوشیمو بیارم میبینم خوابش گرفته ... میخوام ملافه ی موچاله شده زیرِ پاش رو بردارم که یه لحظه چشماش باز میشه ... شیکم و پهلو و پاهاش رو می پوشونم و بعدشم صورتشو می بوسم ومیگم گوشیت رو سایلنت کردی ؟ با همون چشای بسته لبخند میزنه و میگه آره ، زینب دستت درد نکنه ، بابتِ ناهارِ خوشمزه ای که درست کرده بودی ، واسه این کارات ، که این همه بهم آرامش میدی ، دمت گرم ... نگاهی به صورتِ قشنگش و بر و بازوی گنده و سیفیدش میندازم و دلم قنج میره واسش ... چندباری محکم صورتش رو می بوسم و میگم عوضش تو آرامش منو ازم میگیری ، بخواب قربونت برم ...
چند لحظه ی کوتاه ... صدای نفس های عمیقِ غرقِ در خوابش و حالِ خوبِ من :)