تا برم گوشیمو بیارم میبینم خوابش گرفته ... میخوام ملافه ی موچاله شده زیرِ پاش رو بردارم که یه لحظه چشماش باز میشه ... شیکم و پهلو و پاهاش رو می پوشونم و بعدشم صورتشو می بوسم و‌میگم گوشیت رو سایلنت کردی ؟ با همون چشای بسته لبخند میزنه و میگه آره ، زینب دستت درد نکنه ، بابتِ ناهارِ خوشمزه ای که درست کرده بودی ، واسه این کارات ، که این همه بهم آرامش میدی ، دمت گرم ... نگاهی به صورتِ قشنگش و بر و بازوی گنده و سیفیدش میندازم و دلم قنج میره واسش ... چندباری محکم صورتش رو می بوسم و میگم عوضش تو آرامش منو ازم میگیری ، بخواب قربونت برم ...

چند لحظه ی کوتاه ... صدای نفس های عمیقِ غرقِ در خوابش و حالِ خوبِ من :)

از ساعت پنج و ربع که بیدار شدم و پیرهنِ حسن رو اتو کردم و چایی دم کردم و ارسالی امروز رو بسته بندی کردم و یه کوچولو هم جمع ‌و جور کردم خونه رو و آخر سرم که حسن رو بیدار کردم بره سرکار تا همین الان که ساعت هفت و نیم شده از سرفه و خارش چشم و گوش و گلو نتونستم بخوابم ...

همشم میرم جلو آینه و به خودم میگم وای شیکمم چقدر بزرگ شده ...

دلم چایی میخواد ولی هنوز نیم ساعت از قرص خوردنم گذشته. چیه این کم کاری تیروئید آخه :/

اومدم یکم زعفرون دم کنم برای خورشت ، دلم ضعف رفت از بوی دل انگیزش ... دستم همینجوری جلوی صورتم بود و بو میکردمش ... یادِ حسن افتادم ... که قبلنا تابستون میشد چقدر براش شربت زعفرون درست میکردم ... ولی الان خیلی وقته گرما اومده و من هیچ کاری نکردم ... درسته سرم به شدت شلوغه و حال و احوالم اصلا دستِ خودم نیست ولی هیچ کدوم از اینا دلیل نمیشه ... معطل نکردم ... حسن تا یکم دیگه میرسید ... شیکر برداشتم و جوشوندمش ... یه شیره ی خوش رنگ و غلیظ درست کردم و توی لیوان اسموتیا یه شربت زعفرونِ درست حسابی با یخِ زیاد درست کردم و‌ گذاشتم تو یخچال ... حسن نزدیکای دوازدهِ شب بود که رسید ... خسته و گرمازده و تشنه ... نای حرف زدن نداشت ... پای راستش ورم کرده بود دوباره و نمیتونست درست و حسابی راه بره ... ولی حالش خوب بود ! راضی بود ... چی باید بهش میگفتم ؟! ناراحتِ حالش بودم ولی به روی خودم نیاوردم و به جاش لیوانِ خوشرنگِ شربت زعفرون رو جلوش گرفتم ... چشماش برق زد ... اونقدر خوشحال شد که خدا میدونه ... وای زینب ، وای این بهترین چیزی بود که میتونستی الان بهم بدی ، نمیدونی چقدر عطش دارم ، توی راه همش به خودم میگفتم کاش زود برسم خونه و یه چیزِ خنک بخورم ، خبر نداشتم عسلیم واسم شربت درست کرده که ، واااای طعمِ بهشت میده ، میشه ببرمش توی حموم بخورم ؟ خیلی حسِ باکلاسی بهم دست میده اونطوری ، وای دمت گرم ، آخ خدا خیرت بده و ...

+ چی میخواستم دیگه ؟ همین برای من بس بود :)