بالاخره تونستم گریه کنم ...
+ روزِ سختی بود.
دخترم بزرگ بشه حتما بهش میگم که از سال ها قبل از به دنیا اومدنش ، اسمِ من توی گوشیِ بابا حسنش ، آسمان ، ذخیره شده بود و خیلی وقتا منو با همین اسم صدا میکرد ...
+ همین الانشم حتی :)
سلام مامان هینب عزیز😊
روزت مبارک عزیزترینم ، آخ که چقدر واژه مامان برازندته
خداروشکر خدا بهمون لطف کرد و نعمتش تموم کرد برامون و آسمان داد بهمون 😍
خداروشکر که این روزارو میبینم ، واقعا ازین که تو مامان آسمان منی خیلی خوشحالم🥰
دمت گرم،دمت گرم بابت این ۸ سالی که کنارم بودی
دمت گرم که همسر نمونه بودی و تو هیچ چیزی کم نزاشتی و هرچی در توانت بود گذاشتی
دمت گرم که با همه کمبود ها ساختی و به روم نیاوردی
منو بابت همه ۸ سال زحمتی که واست داشتم حلال کن ،تو از همه وجودت مایه گذاشتی ولی من خیلی اذیتت کردم ،اگر یوقتایی اونی که می خواستی نشد حلال کن
منم شاید یوقتاییی به خیال خودم همه توانم و هرچی داشتم گذاشتم وسط ولی خوب مطلوب تو نبود ، بابت اونم ببخش یه جاهایی دست خودم نبود بلد نبودم .
ولی دیدم که تو خیلی جاها خیلی بامعرفت تر از من بودی ،بابت همه بی معرفتیام حلال کن .
ایشالا همیشه در کنار آسمان عسلی لبت بخنده و هر روز موفق ترو خوشحال تر باشی😊
ایشالا که بازم مامان بشی 😍
+ کپی پِیستِ پیامشه ... بغض و اشکِ فراوون ... :((
+ تازه یه کلیپ هم درست بود با همه ی عکسا و فیلمای کم کیفیتی که با گوشی خودش توی این مدت ازم گرفته بود. با آهنگِ موردِ علاقه ی من ...
+ روزِ قبلش ماموریتِ یه روزه رفته بود و شبش هم شیفت بود ... فرداش ولی ، با این که میدونستم خیلی خسته است ، با کلی انرژی و حالِ خوب و خنده اومد خونه ... وَ یه دسته گلِ بزرگِ خیلی خوشگل ... بمیرم برا مهربونیاش :(
+ از وقتی آسمان به دنیا اومده بهم میگه مامان هینب :)
چی شده ؟!
من بالاخره تونستم به وزنِ قبلِ بارداریم برگردم ... راستش رو بخوام بگم خیلی سخت نبود ... چون من همون بیست روز بعدِ زایمان وزنم کامل برگشت فقط پرخوری های بعدش باعث شد دوباره چند کیلویی افزایش وزن داشته باشم که خداروشکر با رژیم و ورزش دو سه هفته ای از شرش خلاص شدم ... وَ هدفِ بعدیم وزنِ شیش - هفت سال پیشمه ... اینه که سخته و باید براش کلی زحمت بکشم ... خیلی انگیزه دارم ... راستش دیگه خسته شدم ازین که همش وزنم میره بالا ... به درک که تیروئید دارم و استعداد چاقی توی ژنتیکمون بیداد میکنه ... همش بهونه میارم و تنگ شدنِ لباسام رو میندازم پای آب رفتنِ پارچه !!! آقا من وزن و هیکلِ دورانِ مجردیم رو میخوام وَ بهش میرسم ان شالله ...
+ با فرشته مسابقه گذاشتیم ... هرکی تا عید کاهش وزن بیشتری داشته باشه برنده است و بازنده باید یه ناهارِ مفصل توی رستورانِ روما مهمونش کنه ... :))
شبِ یلدا ، تولدِ مامانِ حسن ... از هفت هشت روز قبل فکرم درگیر بود که چی بگیرم براش ... ولی اصلا فرصت نمیکردم برم از خونه بیرون ... تا اینکه که بالاخره مامان به دادم رسید و صبح زودتر از همیشه اومد و رفتیم هدیه گرفتیم ... بعد از کلی گشتن یه تونیک آستین بلند و روسری گرفتم براش ... میدونم از سلیقه ی من خوشش میاد و واقعا دلم میخواست خوشحالش کنم ... مادرشوهرم خیلی خیلی زن خوبیه ... با اینکه بعد از به دنیا اومدن آسمان یکم فازمون تغییر کرد انگاری و من اذیت شدم از رفتار و حرفاش ، ولی دوسش دارم ... مهربونه ... و مهم تر این که مامانِ حسن جانمه ... اگه اون نبود حسن هم نبود ...
حالا ... حدس بزن چی شد ... هیچ کس یادش نبود تولدِ مامانشونه ... سه تا خواهرا و دو تا برادرا و پدرشوهر ... هیچ کس ... وَ خب من ناراحت شدم از این موضوع ... هر سال براش کیک میگرفتن ... حداقل کادویی اگه در کار نبود ، تبریک میگفتن ! ولی امسال هیچ ... وَ همه یهو خشکشون زد که من هدیه ام رو دادم ... چند ثانیه سکوت خیلی سنگینی شد و بعدشم همه کابل رو گرفتند و تمام ... من دوست نداشتم.
+ فردا شبش هم رفتیم خونه ی مامانمینا ... فسقل ها هم بودند. خوش گذشت خدا رو شکر ...
+ پارسال شبِ یلدا من تازه متوجه شده بودم باردارم ... ولی کسی خبر نداشت ... امسال آسمانم توی بغلم بود و کلی سر و صدا راه انداخته بود ... الحمدالله ::