یک ساعتی میشه گذاشتمش روی سینم و خوابیده ... بعد از چندین ساعت دل درد و گریه آروم گرفته ... خدا رو شکر ... سخت بود اما گذشت ... الان فقط دارم از شنیدن صدای نفس هاش و بوی خوش موهاش کیف میکنم و همین بسه برام ... بیخیالِ اون همه خستگی و استرس و دردِ دست و حرفای مامانِ حسن و شلوغی و کارای مونده ی خونه :)
شیشِ صبح باید بیمارستان باشیم ... وَ چون باید زود راه بیفتیم که به ترافیک نخوریم ، ساعت سه باید بیدار بشیم. یعنی دو ساعت دیگه ... مامان از ظهر اینجاست ... حسن هم خوابیده ... من اما بیدار بیدارم ... حموم رفتم ... ناخونام رو کوتاه کردم و دراز کشیدم ... یه درد ریزی هست توی دلم که میاد و میره و فک نمیکنم جدی باشه ... استرس ندارم ... نگران هم نیستم ولی خب نمیدونم قراره فردا چی بشه ... بهم گفتن که اول باید معاینه بشم ، اگه دهانه رحم باز شده بود که هیچ ، اگه نه باید دوباره شنبه برم برای زایمان القایی ... دلم میخواد فردا تموم بشه به خیر و خوشی ... یکم خسته شدم ... ازین که هی دور و بریا و اطرافیان بهم میگن خبری نشد ؟ نی نی نیومد ؟ پس کی میاد ؟ درد نداری یعنی ؟ چرا سزارین نکردی ؟ ما تا کی باید منتظر بمونیم و ... ، کلافه میشم ... انگاری که دستِ منه ... چی بگم ... سعی کردم تا الان بذارم پای ذوق و شوقی که دارن و به دل نگیرم ولی هی تکرار کردنش رو نمیفهمم واقعا :/
+ مامان جانم ، بی صبرانه منتظرِ اومدنتم دخترکم ...
با کوچیک ترین سرفه ای که میکنم از خواب بیدار میشه. یهو میبینم پا شده داره بالش بارداریم رو جا به جا میکنه یا مثلا صدام میکنه که طاق باز نخوابم. واسم آب میاره ، رومو میکشه ، کولر رو زیاد میکنه ، ماساژم میده ، قربون صدقم میره اون وسط ، پنجره باز میکنه و ...
بمیرم براش ... مهربون بود ولی دیگه شورشو دراورده :)