اولین جمعه و دورِهمی بعد از تولد بود ... وَ خب مسلما بیشترِ حرفا راجع به مراسم و آدما و لباسا و اینا بود ... وَ طبقِ تصوراتم هیچ کسی مطابق میلشون نبود ... از هر کسی یه ایرادی گرفتن و یه چیزی بهش چسبونده شد ... معلوم نیست در نبودِ من چه ایرادها که از پوشش من گرفته نشده ... چون تقریبا من ساده ترین عضوِ مهمونی بودم ... وَ هی خنده ام میگرفت تو دلم که خبر نداشتن من چقدر از لباسای خودشون و طرزِ آرایششون خوشم نیومده بود ... سعی میکردم چیزی نگم و بیشتر شنونده باشم ... تا رسید صحبت به اینجا که مهدی خیلی براش مهمه که مهمونای مراسمش توی شادی شرکت کنند و وسطِ مجلس باشن نه اینکه یه گوشه بشینن و فقط دست بزنن ... وَ خب این حرف کاملا با رفتارِ من توی مهمونی تولدِ جمعه ی هفته ی پیش مطابقت میکرد ... نه اینکه خوشحال نباشم و یا نخوام توی شادیشون شریک باشم ، نه ، شخصیتِ خودم ، حسن و نوعِ پوششم اجازه نمیداد که برم وسط و همراهِ بقیه برقصم وَ چون کنارشون ایستادن و دست زدن و همراهی کردن به این صورت که شعر و آهنگ ها رو بلند باهاشون بخونی و گهگاهی یه تکون های ریزی هم به خودت بدی ، فرقی نداره با اینکه اون وسط برقصی ، ترجیح دادم سرِ جام بشینم و از دور دست بزنم و تماشاگرِ حالِ خوبشون باشم و یا مدام دنبالِ دخترکم به این ور و اون ور برم و مراقبش باشم ... همین.
+ کاش یکم بیشتر درک میکردیم همو.