موقعیت :

آسانسور خونمون ، ساعت هشت و ده دقیقه ، آسمان خوابیده توی بغلم ، من و حسن با چشمای پف دار و خوابالو از توی آینه داریم بهم نگاه میکنیم و میریم طبقه همکف ... و البته که خیلی دیرمون شده ... اما انگار نه انگار ... تو یه دنیای دیگه ای هستیم هنوز ... چیزی بین خواب و بیداری ... حسن یکباره لبخند میزنه به صورتم و میگه که چقدر رنگِ چشمات قشنگه وَ تموم وجودم رو از دوست داشتنش پر میکنه ... ای کاش آسانسور هیچ وقت به طبقه ی همکف نمیرسید و ما همینطور غرقِ حالِ خوشِ خودمون می موندیم ...

میگم یعنی حتی پتو رو هم خودت نمیکشی رو خودت ... میگه آخه وقتی تو روم پتو میکشی بهم حال میده ، کیفش بیشتره ، واسه همین منتظر تو می مونم ...

من : آسمان مامان ، مرغ میخوری برات بکشم ؟

آسمان : قوقولی ؟؟؟

من : نه مامان اون خروسه ، مرغ ...

+ بمیرم براش 🥹