ساعت سه و نیمِ شب ، صدای ناله ی ضعیفش میومد ... نا نداشتم چشمام رو باز کنم ... ساعت همین یکی دو ساعتِ پیش بود که تونستم بخوابمونمش و خودم هم بیهوش بشم کنارش ... یکم صبر کردم ... گفتم شاید داره خواب میبینه ... اما نه ... صداش قطع نمیشد ... با همون چشمای بسته ام دست کشیدم به سر و صورتِ آسمان ... یا خدا ... دخترم داره توی تب میسوزه ... نفهمیدم چطور بلند شدم و آسمان رو گرفتم تو بغلم ... بی توجه به صدای گریه ی سوزناکش دست و صورتش رو نم دار کردم ... پوشکش رو عوض کردم و دو تا شیاف براش گذاشتم ... اونقدر هق هق کرد که بغضی شدم ... خدایا این وقتِ شب ، تک و تنها چیکار کنم ؟! کاش می موندم خونه ی مامانینا ، کاش میرفتم پایین ، کاش حسن شیفت نمیرفت ... نه ... وقتِ چرت و پرت بافتن نبود ... خودم خواستم که تنها بمونم ... پس دیگه این اداها برا چیه ؟! آسمان رو گرفتم بغلم و بردمش توی هال ، روی تشکِ جدیدش گذاشتمش و با همه ی عشق و توانم سعی کردم آرومش کنم تا بخوابه ... موفق شدم ؟ البته ... وَ تا مطمئن نشدم که دمای بدنش اومده پایین چشم رو هم نذاشتم ... این یعنی تا ساعت هفتِ صبح ... منِ خسته ی نخوابیده !!! واقعا مادر بودن چقدر عجیبه ...
+ سه روز تب ... اگه تا فردا خوب نشه باید بریم پیشِ دکترش ... ولی من یه نذری کردم ... میدونم که خوب میشه. الهی به حقِ حضرتِ زینب (س) و این شامِ غریبان ، همه ی بچه ها در سلامت باشن ، دخترِ منم همینطور.