من میدونم دیگه ، زینب خودش نمیخواد بهش شیر خودشو بده ، وگرنه همین الان بریم توی اتاق بچه رو بذارم زیر سینه اش ، اگه نخورد اونوقت هرچی دلتون خواست بگید. حیفه ، به خدا حیفه ، داره بچه رو از یه دریایی محروم میکنه که ... چیه شیرخشک ، همش میخواد اسیر آب جوش و شیشه شیر و اینا بشه. بچشم میخواد الکی الکی تپل بشه بزرگ شه ...
این حرفا رو من وقتی شنیدم که داشتم شیشه شیری که درست کردن بودم رو خنک میکردم و آسمان داشت توی بغلم گریه میکرد ... دلم میخواست منم باهاش گریه کنم ... اما مثل همیشه سکوت کردم و فقط چشم دوختم به صورتِ قشنگِ دخترم که موقع گریه کردنم خوشگل و دلنشین بود برام ... وَ توی دلم باهاش حرف میزدم ... با خدا ... که خودش میدونه توی این یه ماه و نیم به من چی گذشته ... که من چقدررر تلاش کردم ... چقدر هر کاری رو امتحان کردم ... چه شب و روزهایی رو من زار زدم و گریه کردم از غصه ی این که شیر ندارم و دارم بچه ام رو با شیر خشک سیر میکنم ... از فکرِ این که نکنه دارم در حقش کوتاهی میکنم ، از عذاب وجدان راحت نمیشدم ... نمیشم ... الانم راحت نیستم ... میترسم ... از این که نکنه محبتش به من کم و کمتر بشه ... از این که مبادا ضعیف رشد کنه و من مقصر باشم ...
این حرف ها رو وقتی میشنیدم که خواهرشوهرام ، حسن و پدر و مادرش همه حاضر بودند و من اون وسط حسابی احساسِ شرمندگی و ناکافی بودن بهم دست داده بود ... اونقدر فضا برام سنگین و غیرقابل تحمل بود که آسمان رو سپردم دستِ نسیم و از خونشون زدم بیرون ... نذاشتمم حسن بیاد دنبالم ... اومدم خونه ی خودمون و چند دقیقه ای با خودم خلوت کردم ... دلم شیکسته بود و داشتم دق میکردم از فشارِ شنیدنِ اون حرفا ... اما دلم نمیخواست بی احترامی کنم ... سکوت کردم و چیزی نگفتم در مقابلِ حرف های تلخِ مامانِ حسن ... چون میدونستم خدا داره میبینه ، خدا خودش میدونه همه چیو و این برای من کافیه ...
+ برگشتم پایین و خیلی عادی بودم. یکم بعدش مامانِ حسن دو سه مرتبه توی جمع ، جلوی همه ، از من معذرت خواهی کرد. بعدا فهمیدم که در نبودِ من حسن بهش تذکر داده بود. (یا به عبارتی بهش توپیده بود!)
+ اما معذرت خواهی به چه دردِ من میخوره ؟! :')
+ امشب که حرفش پیش اومد به حسن میگفتم ، که مامانت یه زخمایی روی دلِ من گذاشته که هنوزم که هنوزه دارم از دردش میسوزم ... واقعنم گفتم. هیچ معذرت خواهی و ببخشیدی هم نمیتونه دردش رو کمتر کنه برام. اصلا فراموشم نمیشه.
+ بگذریم ... ای کاش میشد همین العان ، صدای نفس های آسمان رو بشنوید ... :)