میشینه کنارم ، میچسبه بهم و سرش رو میذاره روی شونم ... گالری گوشیم رو باز میکنم و باهم نگاه میکنیم ... یک عالمه عکس از در و دیوار و فرش هست توش ... عکس های سیاه ، عکس های کاملا تار ، عکس از عروسک ها اسباب بازیاش ... و کلی تصویر از من در حالت های مختلف ... که یا مشغولم توی آشپزخونه ، یا لم دادم استراحت میکنم ، یا دارم غذا میخورم ، یا ... خندم میگیره از قیافه های کج و کوله و بدون ژست و آرایشم توی این همه عکسِ ناغافل ... از دیدنِ خودِ واقعیم‌ ...

با صدای بلند میگم آخه کی میتونه از من این همه عکس یهویی بگیره ؟!

با صدای بلند جواب میده : خودددممم ...

وَ باز ، هزار بار میمیرم براش.

یک ماه شد ... من از جنگ و اون دوازده روز و داستاناش چیزی ننوشتم ... ازین روزایی هم که گذشت چیزی نمیگم ... خیلی سخت بود ... ترسناک ... غمگین ... هست هنوزم ... اما خدا رو شکر ... خدا رو شکر که خدا هست ...