بیست و هشتِ آبان ... آسمان ... دخترِ دو ماه و هیجده روزه ی من ، میتونه با دستای کوچولوی قشنگش ، اجسام رو بگیره ... آخ که من براش بمیرم ...
پدر و دختر خوابِ خوابن ... حسن رفته اون گوشه ی تخت و به من پتو نمیده ... آسمان هم هرازگاهی توی خواب لبخند میزنه و دستای خیلی خوشگلش رو تکون میده ... منم چشِ خودمو درآوردم از بس گوشی دستم بود ... خسته ام ولی ... باید بخوابم ... یکم دیگه دختر بیدار میشه :)
+ یادم رفت بگم ... دیشب ... بعد از دو سال ... من و مامان و فرشته ، زیرِ یک سقف ، خوابیدیم ... کی باورش میشه ؟! رابطه ای که به کل قطع و تموم شده بود ، کم کم ، به لطفِ خدا ، دوباره جوونه زد و ریشه گرفت ... گریه های من رو یادتونه ؟ تنهایی هام ... اما ... خدا مثل همیشه صدام رو شنید ... وَ ما دیروز یه روزِ کاملا مادر دختری داشتیم ... حتی رفتیم بیرون و ویتامینه خوردیم ... حتی رفتیم کیف و مانتو خریدیم ... غذای شمالی خوردیم و یک عاااااالمه حرف زدیم ... چاشنیِ خوشمزه ی جمعمون هم حضورِ آسمان بود :)
+ خدایا خیلی خیلی شکرت :)
آسمان توی بغلم خوابیده ... صورتِ مثلِ ماهش رو چسبونده به بازوم و داره آروم نفس میکشه ... با خیالِ راحت ، توی امنیتِ کامل ، بدون شنیدنِ هیچ سر و صدای مهیبی ، بدونِ ترس از این که هر لحظه ممکنه خونه خراب بشیم ، بدونِ وحشتِ آواره شدن ... من اما دلم خونه ... بارونِ قشنگی داره میاد ... اما من خیلی دق و دماغِ حال و هوای پاییزی رو ندارم ... گوشی توی دستمه و دارم دونه به دونه کلیپ از بچه های فلسطینی میبینم ... بی صدا اشک میریزم ... آتیش میگیرم ... دلم میمیره هربار از دیدنِ گریه ی بچه های بی پناه ... از لرزیدن پسربچه ای که توی خواب بوده و بمباران شده ، از ترس و گریه ی کوچولویی که از آغوشِ پرستار جدا نمیشه ، از دیدنِ چهره ی معصومِ شام ، همون دختربچه ی ناز و قشنگی که روی تخت نشسته و سر و صورتش خونی شده ... زار میزنم ... برای اون حالِ بی حالیش ، برای دستش که زخمی شده ، برای چشماش ... آخ از اون طرزِ نگاهش که انگار آسمان منه ... هق هق میکنم و دخترم رو محکم تر به آغوش میکشم ... خدایا ... یا خدا به دادشون برس ... یا صاحب الزمان (عج) ...
یه دونه ازون لبخندهای خوشگللش >>>>>> خستگی ... خستگی های زیاد ... نخوابیدن های شب و خواب های نصفه نیمه و تند تند بیدار شدن ... بهم ریختگی های خونه ... ظرفشویی پر از ظرف ... بدونِ غذا موندن ... گشنگی و وقتی برای چیزی خوردن نداشتن ... یه مدتِ طولانی دسشویی نرفتن ... ترس از تنها گذاشتنش ... وحشتِ از دست دادنش ... سر و شکلِ خودت که خیلی وقته بهش نرسیدی ... بیرون رفتن و قدم زدن توی خیابونای شهر و یه گشت و گذار و مسافرتی که حسابی دلت تنگش شده ... دوری از همسرت ... غرق شدن توی نقشِ مادری و فراموش کردنِ خودت ... سرکار نرفتن و اون حس های خوبِ مفید بودنش رو نداشتن ... حرف و حدیثِ اطرافیان ... زخم زبون ها و طعنه ها و قضاوت کردن ها ... ایراد گرفتن ها ... همراهی نکردن هاشون ... دریغ کردنِ کمک های کوچیکشون ... انتظارات و توقعاتِ شاخ دارشون ... و احساساتِ ضد و نقیض خودت ... دل گرفتگی های بی دلیل و گریه کردن ها ... حسِ ناکافی بودن ... عذاب وجدان ... بحثِ شیرخشک خوردنش و هی مقایسه کردن خودت با بقیه و داغون شدنت ... وَ ... همه ی سختی های بچه دار شدن.
یه چیزی رو صادقانه بگم ؟ کسی به آسمان (دخترم :*) احساسِ مالکیت داشته باشه رو نمیفهمم ... نمیفهمم یعنی نمیتونم بپذیرم ... وَ نمیتونم بپذیرم هم مساوی با اینه که عصبانی میشم و حرصم میگیره و خوشم نمیاد از اون شخص و طرزِ رفتارش و دلم میخواد کمتر ببینمش و تا جایی که میشه که کمتر باهاش ارتباط داشته باشیم و اینا ...
حالا کی اینطوریه ؟ مامانِ حسن به میزانِ هزار درصد ، داداش کوچیکش به مراتب کمتر وَ یکمی هم زنداداشم و فسقل ها و بقیه بچه های فامیل ...
آقا بچه نوزاد شیرینه ، قبول ... چون نوه تونه دوسش دارید ، قبول ... چون بچه ی حسنه یه جورِ دیگه براتون عزیزه ، بازم قبول (:/) ... ولی دلیل نمیشه در مکانی که من هستم و شماها هم هستید بچه کلااااا پیش شما و تو بغلِ شما و همه چیش مطابق فکر و تجربه و میلِ شما باشه ... مهمون میاد ، مامانِ حسن آسمان رو میگیره تو بغلش از همون اول تا آخر ... حالا به این نشون بده به اون نشون بده ... و بشینه برای خودش و از روی تجربه های خودش رفتار بچه رو تحلیل کنه ... الان دلش درد میکنه ، بچه وقتی درد داره مدلِ بدنش فلان طوری میشه ، اگه الان چَپَش کنم اینطوری و پشتش رو محکم محکم ماساژ بدم در حدی که بچه اشکش دربیاد دردش آروم میشه ، فکر کنم گشنه اش شده ، شیر بیارید براش ، شیرِ آماده دارید بیارید بهش بدم ، خوابش میاد ، باید محکممم مچاله اش کنم و بچسبونم به خودم و صورتم و براش تو گوشش لای لای بخونم که بچه خوابش بگیره ، خشک شده بچه ، بذار ، الان باید ایییییییینطوری و اوووووووونطوری دست و پاش رو کش و کوش بدم تا بدنش وا بشه ، اصلنم مهم نیست اذیت بشه ...
:|
خدا شاهده که تا الان خیلی خودم رو کنترل کردم که چیزی نگفتم ... آقا بکشید بیرون دیگه ... خیلی دلتون بچه میخواد یکی بیارید !!! این بچه ی شما نیست ، نوه ی شماست ... من مادرشم ... من از هر کسی توی دنیا بیشتر دوسش دارم و دلم براش میره ... من میمیرم اگه حتی نیم ساعت نبینمش ... این بچه نه ماه توی شیکمِ من بوده و با من رشد کرده و به من عادت کرده ... من تمومِ این دو ماه رو یک لحظه ازش جدا نشدم و طاقتِ یک قطره اشکش رو ندارم ... بعد یعنی چی که وقتی آسمان دستِ شماست و گریه میکنه و آروم نمیشه تو بغلتون هم به من نمیدینش و هی تلاش میکنید با اینور و اونور کردنش گریه اش رو بند بیارید !!؟؟ منم اون وسط هی باید بگم مامان جان بدینش یه دقیقه ، خوابش میاد مامان جان میدینش بغلم ، یه لحظه بدین بهم ببینم چی شده وَ اونقدر ندن که به زور از دستشون بگیرم :////////
خدایا منو صبر بده ... یا خونمون رو عوض کن ... تحملِ یه سری حرف و رفتارا برای منی که این روزا گاهی حوصله ی خودم رو هم ندارم خیلی سخته ... زنگ میزنن ظهری ... سلام و احوالپرسی ... خوبید ؟ چه خبر ؟ حسن هنوز نیومده از سرکار ؟ آها ... آسمان دیشب گریه میکرد ... چرا ؟؟؟!!! آخه چرا گریه میکرد ؟ ساعتای یک و نیم اینا بود ... آخه برای چی ؟ دیگه داشتم میومدم خونتون ... :///
یعنی چی اخه ؟! من نمیفهمم صدای ما از این دو طبقه چه جوری رد میشه میره پایین ؟ بعد یعنی چی که چرا بچه گریه میکرد ؟ بچه گریه نکنه چیکار کنه ؟ بعد این که میگی داشتم میومدم خونتون یعنی چییییی ؟؟!!! کجا بیای ؟ چرا بیای ؟ بیای چیکار کنی ؟ ببخشید ببخشید اصن به شما چه ؟!!! نصفه شب پا شی بیای خونمون که چی ؟ که ببینی چرا گریه میکنه بچه ؟ که حتما از من بگیریش دوباره و سعی کنی با روش های عهدِ دقیانوسِ خودتون آرومش کنی ؟
ولم کنید دیگه ... دست از سرم بردارید ... بچه نداشتیم یه جور ، حالا که داریم صد جورِ دیگه ... دخالت نکنید آقا ... اسمش دلسوزی و کمک نیست ، دخالت مستقیمه ، فوضولیه ... نکنید ... سرتون به کار و زندگی خودتون باشه ... بذارید منم کارِ خودم رو بکنم ... من که هیچ وقت مطابقِ میلِ شما رفتار نکردم و نمیکنم ... من که عروس بده هستم ... پس ولم کنید دیگه ...
+ خیلی حرف دارم ، خیلی حرصم درومده این مدت ...
+ چندین ساعت امروز گریه کردم ... خستگی جسمی و روحی از پا درآورده بود منو ... خیلی سعی کردم ... خیلی زور زدم که تونستم یکمی آروم بشم ... حسن خیلی همراهی کرد باهام ... دمش گرم ... خدایا ممنون ... کمکم کن ... منظورم اینه که کمک هات رو لحظه ای هم قطع نکن ... دمت گرم :)