روزها میگذرن و زندگی روی دورِ تندِ خودش داره میره و میره و کاریم نداره که کی جا مونده و عقب افتاده ... این تویی که باید خودت رو با حال و احوالِ روزگار وفق بدی ... این منم که باید کم نیارم و برم و خسته نشم ...
آسمان جانم هنوز از خوابِ غروبش بیدار نشده ... ساعت چنده ؟ هشت و پنجاه و شیش دقیقه ی شب :)) و این یعنی ما ساعات خیلی پر انرژی و شادی رو تا خوابیدن در پیش داریم ... و اصلنم مهم نیست که از شیشِ صبح بیداریم و سرکار رفتیم و کلی خسته ایم ... قربونش برم من که اینقدر عزیز و دوست داشتنیه واسم ... قربونِ خدا برم که هیچی براش کم نذاشته ... یعنی هر چی که من تا الان خواستم ، هر چی که دلم میخواسته ، هر چی که به زبون آوردم و نیاوردم یا فقط از ذهنم گذشته رو توی وجودِ این دختر بهم نشون داده ... تعبیرِ رویاهای بچگیمه آسمان ... همون وقتایی که چادر سرم میکردم و کیف چمدونی چرمِ قرمزم رو با کلی وسیله ضروری پر میکردم و عروسک به بغل ، میرفتم توی کوچه و حیاط و سرما ، و خودم رو یک مادرِ تنها و بی کس تصور میکردم که توی اتوبوس نشسته و از پیج و خم های جاده رد میشه و به جایی میره که هیچ کس خبر نداره ... و دختری توی بغلش ، زیرِ چادرش ، راحت خوابیده و از غصه های دلِ مادرش خبر نداره ... آسمان برام یه شروع و یه انگیزه ی دوباره است ... یه هیجانِ خوب که از تکرارش خسته و دارنده نمیشم و بابتش هر لحظه خدا رو شکر میکنم ... همه ی فکر و ذکرم شده آسمان ... همه ی دلخوشی و امیدم ... اونقدر خوش میگذره باهاش که اصلا فکرشو نمیکردم یه بچه میتونه این همه حال آدمو خوب کنه ... بچه نیست که ، فرشته است ... هدیه ی خداست ... هرچقدرم خدا رو بابش شکر کنم کمه ... اونقدر معصوم و مهربونه که میتونی خدا رو توی چشمای پاکش ببینی ... خدایا قربونت برم ... حکمت و عظمتت رو شکر ... من همیشه عاشق بچه ها بودم اما هیچ وقت فکر نمیکردم که احساس مادر شدن ، بچه داشتن ، دختردار بودن میتونه اینقدر عجیب و غریب باشه ...
+ شکر ، شکر ، شکرررر