امشب که آسمان راحت و آروم خوابیده ، من خواب ندارم. خستگی و بدن درد و کسلیِ سرماخوردگی نمیذاره بخوابم ... اما خدا رو شکر آسمان حالش خیلی بهتره ... امروز تونست یکم غذا بخوره ... دیگه تب هم نکرد ... اما امان از پریشب ... چه شبی بود ... گریه هاش تا ساعتِ دو شب قطع نمیشد. هلاکِ خواب بود ولی نمیتونست چشم روی هم بذاره. توی تب داشت میسوخت. درد داشت. کلافه بود. آخ بمیرم براش. وقتی لحظه ای که میخواستم براش شیاف بذارم رو یادم میاد که چه جوری اون نگاهِ بی حال و چشمای سرخش یکباره رنگِ ترس گرفت و جیغ کشید ، دلم میخواد هزار بار براش بمیرم ... خیلی اذیت شد ، خیلی ... با هزار زور و زحمت جلوی خودم رو گرفته بودم که قوی باشم و باحوصله و سرحال ولی یه جا دیگه خالی شدم. انرژیم ته کشید. نشستم کنجِ خونه و دلم میخواست همراه با دخترم زار بزنم ... که حسن به دادمون رسید و نذاشت ... آسمان رو بغل کرد و توی خونه چرخوندش ... بمیرم براش که میونِ گریه های مظلومانه اش یکم میخندید ... خلاصه که اونقدر سه تایی باهم سر و کله زدیم که بالاخره تونستیم آسمان خانوم رو به زورِ بازی و شعر و رقص و قرآن و آهنگ بخوابونیم ...
فرداش حسن صبحِ زود رفت سرکار ... دیشب خیلی دیر خوابیده بود ولی سرحال و خوش رو و خوش تیپ بود :) پیرهنِ جدیدش خیلی بهش میومد :)
منم دیگه نتونستم بخوابم ... با اینکه خییییلی خسته بودم ولی نگرانیم نمیذاشت چشم رو هم بذارم. بالای سرِ آسمان نشستم و دستای کوچولوش رو گرفتم تا راحت بخوابه ... حالم اصلا میزون نبود ... دیشب خیلی بهم فشار اومده بود ... یه غمِ سنگینی داشتم روی دلم ... با اینکه دخترم بهتر بود حالش ولی من داغون بودم ... انگار یکی از عزیزام فوت کرده بود ... در این حد خوب نبودم ... بچه ام خیلی اذیت شد ... منم ازین که نمیتونستم کار خاصی براش انجام بدم میمردم و زنده میشدم ... امروز که رفتم روی ترازو دیدم دو کیلو وزن کم کردم ...
خدا رو شکر به خیر گذشت ... اما خاطره ی واکسن شیش ماهگی آسمان هیچ وقت از یادمون نمیره ...