تا بوده تولدِ بقیه بوده ... مامان و بابا و خواهر و برادر ... تک تکِ اعضای خونواده همسر ... تولدِ بچه های فامیل ... تولدِ دوستا ... خیلی باحال میشد سالی یه بار تولدِ خودِ آدم میشد ... ولی این بار فرق میکرد ... این بار تولدِ یه فرشته بود ... یه پری ... یه دخترِ ناز ... آسمان ... این بار تولدِ آسمانم بود ... دخترِ من ... وَ من مامانِ تولد دختر بودم ... وای خدا ... چه حس عجیبی بود ... تولدِ دخترم بود و من یک هفته داشتم برنامه میچیدم ... تدارک میدیدم ... از شبِ قبلش داشتم غذاها رو آماده میکردم ... خونه رو تزئین کردم ... کلی گشتم تا لباسش رو پیدا کنم ... این بار اصن موضوع خودم یا کسِ دیگه ای نبود ... این بار فرق میکرد ... این بار تولدِ یه فرشته بود ... یه پری ... یه دخترِ ناز ... آسمان ...

+ یک سالگیت مبارک عزیزترینِ من :*

صبحانه ، ناهار و شام ِمن ؛ نودل ... ساعت یک و سی و چهار دقیقه شب.

+ چه روزای عجیبی دارم من !

ساعت یک و ده دقیقه ی شب ... حسن خواب و آسمان خوابِ خواب ... نشستم کنارِ درِ خونه و در پناهِ نورِ ملایمِ لامپِ تراس ، دارم چایی و خرما میخورم و توی ظرفِ آجیل دنبالِ مغزِ بادوم میگردم ... خوابامون‌ رو پهن کردیم وسطِ خونه ... امشب ، سه تایی ، کنارِ هم میخوابیم ... از خستگی نا ندارم اما حالم خیلی خوبه ... با همه ی توانم دارم سعی میکنم از خبرهای بد و ناراحت کننده بگذرم و دلم رو محکم نگه دارم ... چون به آینده ی روشن خیلی امیدوارم ... میدونم خدا هیچ وقت تنهامون نمیذاره ...

+ برم بخوابم که فقط ۴ ساعت مونده تا بیداری ...

+ خدایا میمیرم برای صدای نفس های این مرد و این دختر !

از مامانِ آسمان بودن بگم که داره همه چیز شیرین تر تر تر میشه ... :)