من ، یک تازه مادر ، خسته ، کلافه ، با ذهنِ خیلی خیلی آشفته ... دهنم پرِ آفت شده ... فاطمه میگفت سیستم ایمنی بدنت ضعیف شده ، استرس و اضطراب پنهان هم اینجوری میکنه آدم رو ، باید به خودت برسی ... حالا من این وسط چند روزه یه رژیم سختی هم گرفتم ... خوابمم حسابی بهم ریخته وَ فردا آخرین روزِ مرخصی ده ماهه ی منه ... خدایا بابت همه چیز شکرت ... خیلی خوش گذشت این روزها ... بهترین تجربه ی زندگیم بود ... خدایا کمک کن دخترم اذیت نشه ... هرچی سختیه برای من باشه فقط ...

امروز که آسمان بیدار شد ، کلی از دور نگاهش کردم ... به کش و قوس دادن بدنش ، به چشمای قشنگ و کنجکاوش و اون حرکتِ دستای تپلیش ... بغضم گرفت ... که خدایا من دارم از دیدنِ این زیبایی ها محروم میشم ... دیگه فقط توی روزهای تعطیل میتونیم تا لنگِ ظهر با آسمان بچسبیم بهم و تخت بخوابیم ... خدایا کمک کن از پسش بربیام خدا ...

امروز خیلی گریه کردم ...

یک عصرِ کاملا بهاری ... هوای بارونی و خنک ، خونه ی تمیز و ساکت و نیمه تاریک ...آسمانِ گلم غرقِ خوابه و منم کتابم رو تموم کردم و مشغول نوشتنم ... حسن هم همایش داشت امروز و تا غروب کارش طول میکشه ... مامان رفته تهران خونه ی خاله ... بابا هم شهرستان ... وَ همه مشغولِ کار و زندگی خودشون ... زندگی منم همینه ... با همین کم و کاستی های شیرینش ... چند روز پیش به سرم زده بود که یک زینبِ معمولی رو از اینستاگرامم پاک کنم ... گفتم زشته و شعاری طوره انگاری و بقیه چه فکری می‌کنند و ... بعد فکر کردم چرا پاک کنم ... من واقعا دارم تمامِ تلاشم رو میکنم که معمولی باشم ... خیلی سخته اما اونقدر برام ارزشمنده که کاملا بهش پایبندم ... یه وقتایی بدجور هوسِ ولخرجی و کارای آنچنانی میکنم ، دلم میخواد چشم و هم چشمی کنم با اطرافیان و یه کاری کنم که هیچ کسی نکرده و ... ولی بعدش میگم خب که چی ؟! غیر از اینه که قراره کلی وقت و هزینه صرف کنم بابتِ چیزی که نهایتا ازش چندتا عکس و فیلم قراره بمونه ؟ نه اینکه بیخیال بشم و ذوقم برای مناسبت ها از بین بره ، نه ، ولی دلم نمیخواد اسیر کلیشه ها بشم ... دلم میخواد متناسب با حال و احوالِ خودم و البته جیبم زندگی کنم ... حیف که ازدواج و هم نشینی با آدم های جدید و ارتباط با تفکر های جدید این حس و حالات رو در من ایجاد کرد ... شاید اگه خونواده ی حسن اینقدر براشون مهم نبود که توی فامیل و دوست و آشنا مدام اسمشون سرِ زبونا باشه (حالا به هر دلیلی) منم درگیر نمیشدم ... البته که حسن خیلی فرق داره (کرده) با خونواده و تفکراتشون و سبکِ زندگیِ خودش رو بالاخره پیدا کرده ولی خب نمیشه گفت کاملا مستقل هستیم ... بگذریم که اون اوایل زندگی چقدر داستان داشتیم سرِ همین موضوعات که من نمیخواستم شبیه بقیه باشم ...

دیشب قبلِ خواب داشتم به این فکر میکردم که من هرچقدر هم بخوام انکار کنم ولی باز هم مدام دارم خودم رو مقایسه میکنم ... با کی ؟ با فاطمه ... فاطمه کیه ؟ خواهر کوچیکه ی حسن ... نمیدونم چرا ... من واقعا فاطمه رو دوست دارم ... چون فقط یک سال تفاوت سنی داریم خیلی هم باهم جوریم و خوش میگذرونیم ولی من واقعا به این درد دچارم و اذیت میکنم خودمو ... با اینکه دو تا تیپ شخصیتی مختلف هستیم و سبک زندگی و کاریمون کلا باهم فرق داره ... شاید یکی از دلایلش این باشه که فاطمه رو برای من بولد کردن ... چون فاطمه برای خودشون خیلی بولد بوده و هست و سعی داشتن این بولد بودن رو به من هم القا کنند ... میخوای جهیزیه بخری ؟ با فاطمه مشورت کن ... سرویس طلا ؟ فاطمه ... لباس عروس ؟ فاطمه سلیقه اش حرف نداره ... آرایشگاه ؟ ببین فاطمه کجا رفته ... فلان مراسم چی بپوشی ؟ از فاطمه بپرس ... مسافرت کجا بری ؟ فاطمه میدونه ... یعنی فاطمه مدرسان شریفی بود واسه خودش ... اونقدر خانم دکتر خانم دکتر شنیدم که باورم شد من اگه بخوام توی هر زمینه ای موفق باشم از فاطمه باید الگوبرداری کنم ... این در حالی بود که سبک و سلیقه ی من ، طرزِ پوشش و رفتار و اخلاقِ من و فاطمه خیلی باهم فرق داره ... من کاملا واقفم به این موضوع ولی هنوز گرفتارم ... مخصوصا که الانم فاطمه بارداره و مشغولِ سیسمونی خریدن و کارای این دوران ، مقایسه های اطرافیان رسما شروع شده ... وَ مغزِ منم که بیکار نمی مونه ... اونقدر خودخوری میکنه و فکر روی فکر که یهو میبینی ساعت شده چاهارِ صبح و هنوز خوابت نبرده ...

حالا جالب اینجاست که من میدونم آدم تاثیرگذاری توی این خانواده بودم ... که خیلی از کارها و عادت های من بعد ها کم کم توی زندگیشون وارد شد ... من به چشم میبینم که خودم به نوعی الگو هستم توی خیلی موضوعات و تقلید میشه از سبک زندگی من ولی باز هم ... :/ یکی از دلایلش هم اینه که من اعتماد به نفسم پایینه ... من خودم رو دوست دارم ولی کم ... به خودم افتخار میکنم ولی کم ... از خودم راضی هستم ولی کم ... مخصوصا که این مدت هم خونه بودم و سرکار نرفتم و دست و بالم یکم خالی بوده تقریبا ... کلا خیلی از درون تهی شدم ... با اینکه خییییلی روزهای خوشی داشتم با مادر بودنم و کیف کردم با آسمان ، اما اون قسمتِ اجتماعی بودن و مستقل بودن و به عنوانِ یک زن‌ توی جامعه نقش داشتنم کاملا از بین رفته ... وَ باید دوباره احیاش کنم ... باید دوباره به روتین خودم برگردم ... کتاب زیاد بخونم ... ورزش کنم مرتب و سرم به کار خودم باشه ... گورِ بابای بقیه چیزا ...

+ بعدا نوشت ؛ خلاصه ای از این حرفام و یه چیزای دیگه رو با حسن درمیون گذاشتم. نمیدونم بحث چی شد که شروع کردیم به حرف زدن از همه چیز ... منم درد و دل کردم باهاش و بغض و اشک و ... دلم برای خودم سوخت راستش ... خیلی احساس تنهایی کردم ... دلم میخواست این حرفا رو به دوستم میزدم نه به حسن که اونو هم ناراحت کنم ... ولی خب حسن بهترین دوستمه ، کسی رو ندارم به جز حسن ...

خبر اینکه گوشواره هاش رو طی یک حرکت انتحاری دراوردم و تمام. خیالم راحت شد. از همون ‌اولم مخالف این کار بودم. خدا منو ببخشه که این چند ماه دخترم رو اذیت کردم ... خوشگل بود ، بهش میومد خیلی ، ولی بعد از دو شب پیش که یکی از گوشواره هاش درومد و من هر کاری کردم نذاشت که دوباره بندازمش ، منم قاتی کردم و اون یکی رو هم دراوردم. من مامانشم. هر چیزی و هر کسی بخواد اذیتش کنه دنیا رو روی سرش خراب میکنم ، حالا خودم باعث اذیتِ بچم بشم ؟! نع. هر کیم هر چی میخواد بگه ، بگه.

خبر بعدی اینکه دو سه روزه چهار دست و پا راه میره مثل قند و عسسسل ... مثلِ عشق ، مثلِ نفس ... میمیرم براش یعنی ... مخصوصا که وقتی دنبالش میکنم و سرعت میگیره ... آخ من به فدای اون دست و پای سیفید و نازت بشم.

وَ اینکه دو روزه وعده ی شامش رو خودش به صورت مستقل میخوره ... آخ نگم از دیشب که ماکارانی داشتیم و یه جای تمیز توی سر و صورتش نمونده بود ... بمیرم براش.

خیلی خوبه ... خیلی خوش میگذره ... سخته ولی خیلی بیشتر میچسبه همه چی. خدا قسمتِ همه بکنه الهی. شب بخیر :)

دلم گرفته از دستِ حسن ... دلم‌ میخواست بغض کنم ، گریه کنم وَ به گند بکشم حالمو ... ولی دیدم ارزششو نداره ... مثلِ یه خانوم فقط نگاهم رو ازش گرفتم ... خودش گرفت که بهم ریخته شدم ... گوشیشو گذاشت کنار تا مبادا قاتی کنم سرش ... اومد پیشم و بوسیدتم و گفت که ازم دلخور نباش ، من‌ واقعا ممنونِ توام ... راست میگه ... شاید اونقدری که من دلم میخواد یعنی دم یه دیقه ، به زبون نیاره ولی میدونم که میدونه که من چقدر برای آرامشِ این زندگی زحمت میکشم ... منم جوابِ بوسش رو ندادم و فقط گفتم حوصله ندارم ... خونه رو جمع و جور کردم ، سفارش های ارسالی فردا رو آماده کردم و الان میخوام بخوابم.

داشت بدجور خر و پف میکرد ... خودش میگه وقتی خر و پف میکنم دارم خوابِ بد میبینم ، گردنمم اذیته ، حتما صدام کن ... آروم صداش کردم : حسن جاااان ... یهو با ترس چشماش رو باز کرد و زل زد به رو به رو ... گفت اون چیه ؟ نگاه کردم به پرده و گفتم چی ؟ گفت اوناها ، روی پرده است. گفتم چیزی نیست که. دوباره با دقت نگاه کرد گفت یه چیزی اونجا هست ... وَ خوابید :/ دیگه هیچی نتونستم بگم :/ فقط بسم الله الرحمن الرحیم.

دو روزه که میرم خونه مامانم اینا ... چرا چون خونواده ی حسن یکی دو هفته است ویرشون گرفته که باغ بخرن ... چرا ویر ؟ چون خیلی یهویی و جنگی طور تصمیم به این کار گرفتن. حالا چرا باغ ؟ چون دایی و عمو و پسرعمه و پسرخاله و دامادِ فلانی و برادرِ نمیدونم کی باغ داره و آخرِ هفته و توی هر تعطیلاتی میرن اونجا عشق و حال ... حالا پولش از کجا ؟ از فروختن ماشین هاشون ... یعنی بعد از عمری که ماشین دار شدن و کلی پزشو دادن و بالاخره دست از سرِ ماشینِ ما برداشتن ، قراره بفروشنش و دوباره روز از نو و روزی از نو ... حالا این وسط وقتی برای بعضی ملک ها پول کم‌ میاد میرن رو مخِ حسن که توام بفروش ماشینت رو ، به جاش یه دنگ از باغ رو میزنیم به نامت ... حسن هم که انگار بدش نیومده خیلی شل و ول گفته که نمیشه و سختمون میشه و ازین به بعد یه جایی رفتنی پس چیکار میکنید ؟ اونام گفتن عیب نداره ماشین زینب هست دیگه ... حالا حسن اومده به من میگه که چیکار کنیم و نظرت چیه و اینا ... منم گفتم نه به هیچ وجه ، چون که من از یه ماه دیگه میخوام برم سرکار و آسمان رو هم باید ببرم و بیارم ، پس به هیچ عنوان نمیتونم ماشینم رو بدم دستِ کسی ... بعدشم یه دنگِ باغ به چه دردِ ما میخوره ؟ چیکارش میخوایم بکنیم ؟ میتونیم بفروشیمش ؟ اگه پولشون کمه طلاهای مامان رو بفروشن ، اگه بازم کمه که اصن باغ نخرن ، مگه واجبه حالا ، ایشالله هر موقع خودت خواستی خونه یا مغازه ای چیزی بخری ، آره ، ماشینت رو بفروش ، طلاهای منم میفروشیم اصن ، ولی واسه چیزی که صد در صد واسه خودت باشه ، نه یه دنگ از باغِ بابات ...

وَ بحث همونجا تموم شد.

خلاصه که بعدازظهر ها میرن اون موردایی که نشون کردن رو از نزدیک ببینن ... منم که از خدامه برم و تا شب تو خونه تنها نمی مونم ...آسمان هم حوصله اش سر نمیره ... مامان و بابام هم کیف میکنن ... پس خدا رو شکر :)

+ از سرکار بهم زنگ زدن ... باید حتما قبل از شروع کار یه سر برم.

خیلی دلم میخواست زودتر از این بخوابم ولی نمیشد ... ما تازه ساعت یازده و نیم اومدیم خونه ... تا یکم جمع و جور کنم و آسمان رو بخوابونم ساعت شد دوازده و نیم ... تا لباس بشورم یکم و حموم برم ساعت شد یک و نیم ... تا لباسای حسن رو اتو کنم و صبحانه ی فرداش رو آماده کنم ساعت شد دو ... یکمم چرخیدم‌ تو اینستا و الان اینجام ... میخواستم بخوابما ولی دیدم تا نگم نمیشه ... دارم خفه میشم !

حسن اینا (خونواده و فامیلاشون) یه جور قربون صدقه دارن که مخصوصِ دختربچه هاست و اون اینه : ممه تو بخورم !!!!!!! :/

دقیقا در همین حد پوکر فیس ://///////////

من قبلا میدیدم و‌ میشنیدم که به بعضیا این حرفا رو میزنن و اینا ولی رد میشدم و میگفتم به من چه و فلان ... تا اینکه آسمان به دنیا اومد ... وَ کی استارتِ این کار رو زد ؟ مامانِ حسن. وَ کی ادامه اش داد ؟ خواهر کوچیکه و شوهرش. و کی بعدِ یه مدت بیخیال شد چون حساسیتِ مامانِ آسمان رو دید ؟ همون خواهر کوچیکه و شوهرش. وَ کی با وجودِ تذکراتِ فراوون و زشته زشته گفتن ها و نکنید عادتتون‌ میشه و حواس پرت کردن ها و قاپیدنِ آسمان از دستشون ، بازم داره به کارش ادامه میده ؟ مامانِ حسن.

ای خدا من دردم رو به کی بگم ؟! چقدر این موضوع روی مخِ منه که هی به بچه میگن : ممه داری ؟ ممه هات کو ؟ ممه تو میدی ما بخوریم ؟ ممه تو نشون بده ، ممه ت رو بخورم ، فلانی ببین چقدر ممه داره ، فلانی بیا ممه شو بخور ... ://///

حالا من هرررررچقدر که میگم مامان جان نکنید ، ااا نگید اینطوری ، زشته مامان جان ، بسه آسمان داره بزرگ میشه و ... ولی اصلا اصلا به حرفم گوش نمیده ... چه جوری میشه ؟ که یه کاری رو مستقیم و عمدا و با آگاهی کامل انجام بدی در حالی که‌ میدونی یه نفر از اون کار و رفتار متنفره ؟ آیا میشه باور کرد که جز اذیت کردنش قصدِ دیگه ای داری ؟؟؟

به خدا اگه توی خلوت این کار رو میکرد چیزی نمیگفتم. هی توی جمع و جلوی عموها و پدر بزرگش ازین حرفا میزنه ... لباس بچه رو میزنه بالا ، یقه اش رو باز میکنه و ... وای اصن بهش فک میکنم هم دیوانه میشم ... چقدر سرِ این موضوع با حسن بحث کردم من ... اونم چند بار به مادرش تذکر داده ولی بازم همون آش و همون کاسه ... ای بابا

این به کنار ...

از وقتی دیگه من نتونستم به آسمان شیرِ خودمو بدم ، ایشون علاوه بر این که زحمت میکشن آمارِ کلیه خانوم های در و همسایه و فک و فامیل که به بچشون شیرخشک نمیدن رو به من میده ، وقت و بی وقت ، گاهاً (میدونم گاهاً کلمه ی اشتباهیه) آسمان رو که میبینه ، فرقی نمیکنه توی جمع باشه یا خلوت ، میگه که آسمان بیا بهت می می بدم :///// می می میخوری ؟ بیا ... بیا بیا ... می میِ مامان جون خوشمزه است :////

چند وقت پیش توی اتاقشون داشتم سعی میکردم آسمان رو بخوابونم ... اومد توی اتاق و دراز کشید روی تخت ... آسمان رو بغل کرد و گفت : آسمان بیا باهم بخوابیم ، بیا بغلم ، می می میخوای ؟ بیا می می بدم ... وَ زحمت کشیدن سینه ی خودشون رو درآوردن و نشونِ آسمان دادن ... من با خنده گفتم که آسمان اصلا می می دوست نداره ... ولی ایشون بیخیال نشد و سینه اش رو جلو آورد ... من گفتم ااا مامان نکنید زشته ... و ایشون بیخیال نشد و خواست سینه اش رو به زور توی دهنِ آسمان بکنه ://// وَ منم مجبور شدم آسمان رو از بغلش بکشم بیرون ://// تازه به من میگه اصلا سینه ات رو به بچه نشون میدی ؟ چرا اصلا نمیشناسه سینه رو ... حالا چرا اینو میگه ؟! چون اون‌ یکی نوه اش تا چند سال پیش میومده پیشِ مامان جونش و باهم می می بازی میکردن ... حالا این وسط آسمانِ منم باید همونطوری بشه ... عمرا !

اصلا نمیفهمم معنی کاراشو ... یکی نیست بهش بگه آخه شما خودت شیش تا بچه به دنیا آوردی و شیر دادی ... دیگه چی میخوای ؟ لطفا از دخترِ من بکش بیرون ... یه وقتایی بی نهایت عصبی میشم از دستش ... همه ی خوبیا و محبتاش به کنار ولی من با این رفتاراش نمیتونم کنار بیام ... امروز به خودم قول دادم اگه یه بارِ دیگه همچین رفتاری ببینم جدی و بدون تعارف برخورد کنم ...

+ خدایا تو خودت شاهدی ... من چقدرررر سرِ شیر نخوردنِ آسمان اذیت شدم ... چقدر گریه کردم و حرف شنیدم و شکستم توی خودم ... و هنوزم دارم اذیت میشم .. خودت کمکم کن ... به اطرافیانم فهم و درک بیشتری بده.

+ عذرخواهم بابتِ نوشتنِ این پست و استفاده از برخی لغات و عبارات.

+ ساعت سه شد ... خوب داشتم عادت میکردما ... امشب بازم نیم ساعت عقب افتادم. شب بخیر.

استخوون هام درد میکنه ... ستون فقراتم خیلی بیشتر ... خسته ام ... خوابم میاد اما اینکه چرا نمیخوابم رو نمیدونم ... امروز یکم سخت بود ... دمِ غروب ، بعد از خوابوندنِ آسمان گریه ام گرفت ... از حجمِ خستگی و کارایی که از صبح انجام داده بودم ... حسن کلی بغلم کرد و تشکر و خسته نباشید و من شرمندتم و ... و البته کلی مسخره بازی :) دلم باز شد یکم ... یادم رفت حالِ خرابم رو ... این روزا باز هم بی حوصلگی های آسمان شروع شده و فک کنم دندونِ جدیدی توی راه باشه ... دخترم اونقدر قوی و صبوره که توی سخت ترین شرایط هم خودش رو سرحال نشون میده فقط حالت چشماش و غر زدنشه که میگه من خیلی رو به راه نیستم ... قربونش برم ... کفِ پاهاش رو چسبونده به شیکمم و خدا رو شکر راحت خوابیده ... منم دارم کیف میکنم از گرمای دلچسبِ تنِ کوچولوش ... خدایا من چطوری میخوام جای خوابش رو جدا کنم از خودم ؟ :/

راستی ساعت دهِ شب پستچی برام بسته آورد !!! مگه میشه ؟!! ولی خدایی دستش درد نکنه ... من که کلی کیف کردم از دیدنِ خوشحالی هام ... یه پیرهنِ قشنگ هم برای مامان گرفتم ... منتظرم فردا بیاد که سوپرایزش کنم :)

+ خیلیییییی خوابم میاد ...

از جمع جدا میشم و میرم جلوی در برای خداحافظی با فاطمه ، که صدای بلندِ آسمان رو میشنوم ... از بینِ بچه هایی که دورش نشستن و بابای حسن و اون همه اسباب بازی ، چرخیده سمتِ من و دستاش رو باز کرده و با حرص و بغض داره میگه م م م مـ مـ مـااااا ...

من ؟ میمیرم براش.