اینجوریه که تیشرت های حسن رو می پوشم و روسری‌ و‌ چادر و میرم بیرون. هم سایزشون برام خوب و راحته و‌ هم یه احساسِ خوبِ امنیت میده بهم. ازون جایی که خیلی لباسِ بارداری هم نگرفتم (جز یکی دو تا شلوار) و لباسای خودم تقریبا همه برام تنگ شده ، بهترین انتخابه واسم.

جالب اینه که حسن بیشتر از من ذوق میکنه وقتی لباساشو می پوشم :)

چند روزی هست که میرن بازار ... به خاطرِ کارِ برادرشوهر بزرگه ... از صبح تا ساعت ده - ده و نیمِ شب نمیبینمش ... شاید عادی باشه از نظرِ بعضیا ولی برای من که عادت ندارم به نبودنش خیلی سختمه ... مخصوصا که توی خونه بیکار میشینم و خیلی دست و دلم به کاری نمیره ... فکر و خیال میاد سراغم و یادِ فرشته و اینکه که اون این همه مدت که تنها بوده چقدر براش سخت گذشته و دلتنگی و بغض و گریه و ... وَ خب این وسط حسن هی بهم زنگ میزنه ... به بهونه های مختلف ... از همون همیشگی و یه جوری شدنِ قلبش تا بیانِ دلتنگیش به صورتِ مستقیم و ذوقی از دیدنِ دختربچه ها و حال و احوال کردنا و ... راستش میتونستم این قضیه رو یه جورِ دیگه ای پیش ببرم و بندازم به اون روم و با دلایل مختلف نذارم که بره ولی دلم نخواست ... گفتم بذار کمکِ برادرش باشه و یادش بده راه و روشِ کاسبی رو ... گرچه که میدونم هیچ نفعی برای خودش نمیخواد و ازین رفت و آمدا فقط خستگی و پا دردِ وحشتناک و کم خوابیدن ها براش می مونه (و حتی حرفای نیش و کنایه دار) البته که خودمم اذیت میشم و حسن که نیست حوصله ام خیلی سر میره و کسل میشم حسابی ولی ، یه به من چه گفتم و سپردم دستِ خودش ... وقتی با میل و رضایتِ خودش داره این کار رو میکنه من چرا باید مانعش باشم ... قرار نیست همه ی رفتارا و کاراش مطابق میل و نظر و خواستِ من باشه که ... عب نداره اگه سختی هم هست قطعا در کنارش یه کیف و لذتی هم هست که هر دوش انتخابِ خودش بوده ... پس به من چه ... منم سعی میکنم اوقاتِ تنهاییم رو یه جورِ دیگه ای بگذرونم.

تا خدا چی بخواد :)

زنگ میزنه ... با اون صدای قشنگش که وقتی سرحاله بیشتر عاشقش میشم سلام میده و‌ حالم رو می پرسه ... اونم نه یه بار ، چندین بار و به روش های مختلف ... متوجه میشم که میخواد چیزی بهم بگه ولی از سر و صدای دور و برش مشخصه که معذبه یا خجالت میکشه ... بهش میگم که جان دلم ؟ چی میخوای بگی حسن جانم ؟ میخنده و‌‌ میگه که اااا فهمیدی ؟ زینب بازم داری به من فکر میکنی ؟ دلم همش یه جوریه واست ... منم میخندم و میگم که بازم ؟؟؟ آقا شاید مشکل از دلِ خودت باشه خب ... میگه که آره اونم هست ، خب نگفتی ، حالت خوبه یا نه ؟

+ :)

بابایی سلااااممم ، صدامو‌ میشنوی؟ مامان رو بزن ، زینب داری گنده میشی ها ، وای شیکمشو ببین ، اااا چقدر شیکمت بزرگ شده ، جانم چقدر گردالو شدی ، زینب بچه داره رشد میکنه ها ، یعنی الان چقدری شده ؟ ، اااا امروز شیکمت بزرگ‌ تر از دیروزه ، قربون ترک هات بشم من ، تو عسل قوی منی ، جانم بابا بیشتر بزنش ، بابا انتقام منو ازش بگیر ، زینب یعنی صدای منو میشنوه ؟ اگه از من خوشش نیاد چی ؟ شاید اصلا منو دوست نداشته باشه ، بذار من باهاش حرف بزنم آروم بشه ، امروز چقدر تکون خورد ؟ کاش زودتر بیاد زینب ، میشه همیشه من ببرمش حموم ؟ دیگه ازین به بعد فقط با دخترم میرم بیرون توام بمون‌ به خونه برس ، تا تو بری سوار ماشین بشی من از استرس میمیرم ، اینقدر خودتو خسته نکن ، تا من هستم نگران هیچی نباش ، نمیذارم کارات عقب بمونه ، وای زینب از تصور این که این لباسا رو بپوشه دلم آب میشه ، قرتی خانوم منه ، نمیشه امسال سه تایی بریم اربعین ؟ خدا رو شکر که خدا تو رو بهمون داد ، بیا این تسبیح تربت رو بچسبون روی شیکمت ، شام نمیخوریم خب ، همه چیو ول کن‌ و برو استراحت کن ، جااااانا شیکمشو نیگا کن آخه ، حیف که دخترم توی دلته ، تو جذاب منی ، بوی بچه میدی زینب ، دیگه وقتی بغلت میکنم حس میکنم دخترم توی آغوشمه ، بذار یکم بیشتر بوت کنم ، زینب جان پاشو یکم قدم بزن ، اصن دیگه سرکار نرو ، توروخدا مراقب خودت باش ، چشمت میزنند از بس که زبر و زرنگی ، ممنونم که اینطوری حجابت رو رعایت میکنی و ...

+ قشنگی های زندگی توی این جمله ها جا نمیشه ...

تپلی ، گردالی، گامبالو ، چاقالو ، گردِ سیفید میفید و ...

اسمایی که این روزا منو باهاشون صدا میزنه :/

زنگ میزنه بهم ... یکی دو ساعتی میشه که رسوندمش و از هم جدا شدیم ... حرف خاصی باقی نمونده بود و کاری هم واسه یادآوری به همدیگه نداشتیم ... گوشی رو برمیدارم و جانمی میگم ... با اون صدای قشنگش که دلم میره براش ، با مهربونی ، با یه حس و انرژی خوبی که کامل حسش میکردم سلاااااااام عسلیِ بلند و بالایی میگه ... ناخودآگاه خنده ام میگیره ... بلند میشم از پشت میز که هم جلوی کارآموز جدیده معذب نباشم و هم بدعنقی و قیافه ی ناله ی همکار بیشتر از این حالم رو نگیره ... توی گوشه ای از راهرو جا میگیرم و مشغولِ احوال پرسی میشیم ... که با یه ذوقی میگه داری چیکار میکنی ، ها ؟ چرا اینقدر داری بهم فکر میکنی که من اینجا هی دلم یه جوری بشه واست ، هی بیای توی سرم و نتونم کار کنم ... بعدشم میپرسه که راحت رفتی ؟ اذیت نشدی که ؟ ببخشید توی زحمت افتادی ، سفارشات رو ارسال کردی ؟ همه چی رو به راهه ؟ کاری چیزی نداری من برات انجام بدم ؟ پس خیلی مراقب خودت باش ، اگه خوابت میاد مرخصی بگیر برو خونه ، یا نه اصن هر موقع خسته شدی و حال نداشتی بدون معطلی خداحافظی کن ، خلاصه که به خودت فشار نیار ، خب ؟ صبحونه خوردی ؟ قشنگ‌ واسه خودت نیمرو اینا بگیر بخور ، نه همینجوری زنگ زدم حالت رو بپرسم ، دستت درد نکنه ، دمِ شما گرم ، خواهش میکنم ، نوکرتم ، خداحافظ.

+ همه دلخوشی منه :)

همش خوابِ سه تایی بودنامون رو میبینم ... سه تایی داریم غذا میخوریم و حرف میزنیم ، سه تایی رفتیم خرید ، رفتیم شمال ، مشهد ... وَ اونقدر خوابم نزدیک و ملموس و قشنگه که وقتی بیدار میشم و میفهمم چیزی جز خیال و رویا نبوده بدجور بغضی میشم ... دلم باز میشکنه ... دیروز سرِ نماز بود که دیگه طاقت از کف دادم و زدم زیرِ گریه ، زبونم به گله باز نمیشد ... روی شکایت کردن نداشتم اما دلم پُر بود ... خدا رو فاطمه زهرا (س) قسم دادم و خودِ خانوم به محسن (ع) ... ازش خواستم صدای منِ دلشکسته رو بشنوه و به خاطرِ من نه ، به خاطرِ دلِ مامان و بابام ، دلِ خواهرم رو نرم کنه و برش گردونه ...

+ میشه شما هم دعا کنید ؟