این سفرِ یه روز و نیمه ی شمال بی نهایت بهم چسبید ... خدا رو شکر ... آخرین بار عید شمال بودیم و آخرین مسافرت هم خرداد ماه بود که رفتیم سمت دهات و با خبرِ جنگ برگشتیم و من خیلی دلم مسافرت میخواست ... بالاخره جور شد و رفتیم ... مامان اینا دو روز زودتر حرکت کردن و من با اینکه دوست داشتم سفرمون طولانی تر باشه ولی راستش دلم نیومد حسن رو تنها بذارم ... موندم تا شیفتش برسه و کارش تا آخر هفته تموم بشه و باهم بریم ... هوا سرد بود ... روز اول خیلی بارونی و فرداش هم ابری - آفتابی بود ... خوش گذشت خیلی ... گشت و گذار توی مراکز خرید با آسمان سخت و لذت بخشه ... سخت ازین جهت که هی باید دنبالش بدویی و مراقبش‌باشی که به چیزی دست نزنه یا گم نشه و لذت بخش ، چون خیلی کنجکاو و با حوصله است ... روز بعد شهرداری هم رفتیم ... سبزه میدون ... وَ یه کافه ی دنج برای عصرونه که فوق العاده بود ...

+ خدا رو شکر ... خدایا از استرس و فکر و خیال دارم میترکم. کمکم کن که بیشتر بهت اعتماد داشته باشم.