در پخش و پلا ترین حالتِ ممکنِ خونه ، نشستم یه گوشه ای و سودوکو با درجه سختی اکستریم بازی میکنم ... دختر رو خوابوندم ، باباش هم خوابید ... اتاقِ دختر ترکیده ... آشپزخونه از اون بدتر ... هال و سالن پر از ریخت و پاشه ... یک عالمه لباسِ شستنی داریم ... یک عالمه لباسِ شسته ی تا شدنی داریم ... سحری هم نداریم ... منم از هفتِ صبح یه کله بیدارم و الانم دلم نمیخواد بخوابم ... فردا هم که تعطیله ... دلم فقط سودوکو میخواد و هیچ کاری نکردن ...
آخ خدایا چقدر من شب و روزِ ماه رمضون رو دوست دارم.
+Zeha