از دیشب که ساعتِ یک چشم رو هم گذاشتم ، تا الان که ساعت دوازده و سی و هفت دقیقه است ، سه ساعت بیشتر نخوابیدم. آسمان به خاطر دندونِ چهارمش خیلی اذیته و دیشب توی خواب تقریبا دو ساعت بیقراری کرد ... از یک و نیم تا سه - سه و نیم ... من ، توی بغل گرفته بودمش ، توی خونه ی تاریک و ساکتمون راه میرفتم و براش آروم لالایی میخوندم ... موثر بود و بالاخره دوباره خوابید ... کجا ؟ کفِ اتاقش ... منم کنارش به سختی خوابیدم ... کی بیدار شدم ؟ پنجِ صبح ... آسمان رو بردم پیشِ مامان و خدا رو شکر از خواب بیدار نشد ... وَ ازونجا تخته گاز رفتم سرکار ... تا کی ؟ تا دو و ربع ... چقدر خسته بودم ؟ خیییلی ... رفتم خونه ی مامانینا و آسمان رو برداشتم ... قبلشم نیم ساعتی تو پارکِ جلوی خونشون قدم زدیم باهم ... اومدم سمتِ خونه ... چه جوری ؟ آسمان تو بغل ، یه دستی رانندگی کردن تا خودِ خونه ... بعدش رفتیم کارگاه ، نیم ساعت - چهل دقیقه موندیم و اومدیم خونه ... با چه حالی ؟ خسسسته و خوابالو و عرقو ! آسمان رو خوابوندم و هررررر کاری کردم خوابم نبرد ... پا شدم یکم جمع و جور کردم و یکم عکس و فیلم گرفتم از جنسا ... حسن و آسمان یه ربع به هفت از خواب بیدار شدن ... دخترم به شدت بی حوصله بود و بی اعصاب ... و شدیدا بی اشتها ... تقریبا امروز به جز شیر چیزِ خاصی نخورده بود ... تا ساعت هشت و نیم - نه مشغولِ سر و کله زدن باهم بودیم ... و بعدش من رفتم سراغِ شام درست کردن ... ساعت یه ربع به ده شام خوردیم ... و بعدش پدر و دختر رو فرستادم پایین که خودم به کارام برسم ... خستگیم داشت به بی نهایت میرسید ... چیکار کردم اما ؟ سفره و ریخت و پاش های آسمان رو جمع کردم ... ظرفا رو شستم ... گاز رو تمیز کردم ... فرشِ پذیرایی رو شامپو فرش کشیدم ... اسباب بازی های وسطِ خونه رو جمع کردم ... اتاقِ آسمان رو مرتب کردم ... روتختی تختمون رو عوض کردم ... جارو زدم کلِ خونه رو ... لباسا رو هم شستم ... آسمان اومد ... خسته و خوابالو و غرغرو ... چیکار کردم ؟ رفتیم حموم دو تایی ... نیم ساعت بعدش شل و ول و بی حال زدیم بیرون ... دختر رو لباس پوشوندم و با هزار زحمت موهاش رو سشوار کشیدم ... لباس پوشیدم و موهامو شونه کردم و آماده خوابوندنِ آسمان شدم ... کی ؟ ساعت یازده و ربع ... کی خوابش برد کامل ؟ دوازده ... بعدش چی ؟ رفتم و پیرهنِ حسن و مقنعه ی خودم اتو کردم ... بعدشم فلاکس ملاکسِ آسمان رو پر کردم و اومدم که بخوابم ... اما چیکار کردم ؟ نشستم پایِ وبلاگ و بیست دقیقه از خوابِ شیرینِ شبم کردم ...
موقعیت ؟
زینبِ خیلی زیاد خسته ، با گوش درد و یکم هم گلوی حساس ، آماده ی خوااااااب ... کی باید بیدار بشم ؟ چهار ساعت دیگه ... امیدوارم آسمان راحت بخوابه ... منم با همین چهار ساعت همه ی خستگیم در بره.