اسمش رو میذارم شین ... بازپرس شعبه رو میگم ... یک سال از من کوچیک تر ... قد بلند و هیکلی با صدای خیلی بم و قشنگ تقریبا ... خشک و جدی و سخت گیر ... و ازون طرف باسواد و خیلی کاربلد ... بداخلاقی ازش ندیدم تو این مدت ، بددهنی ندیدم ، بی ادبی هم ندیدم ... فقط فرق داره با بقیه همکاراش از این جهت که لوس نیست ، فوضول نیست ، حرف ببر و حرف بیار نیست و اتفاقا بدشم میاد از این کارا ... یه آدمی که سرش تو کار خودشه و کاری بهت نداره ... من نمیدونم چرا انقدر ازش بد میگفتن ...

+ اوضاعِ شعبه از اونی که فکر میکردم بدتره ... امیدوارم از پسش بربیام.

از دیشب که ساعتِ یک چشم رو هم گذاشتم ، تا الان که ساعت دوازده و سی و هفت دقیقه است ، سه ساعت بیشتر نخوابیدم. آسمان به خاطر دندونِ چهارمش خیلی اذیته و دیشب توی خواب تقریبا دو ساعت بیقراری کرد ... از یک و نیم تا سه - سه و نیم ... من ، توی بغل گرفته بودمش ، توی خونه ی تاریک و ساکتمون راه میرفتم و براش آروم لالایی میخوندم ... موثر بود و بالاخره دوباره خوابید ... کجا ؟ کفِ اتاقش ... منم کنارش به سختی خوابیدم ... کی بیدار شدم ؟ پنجِ صبح ... آسمان رو بردم پیشِ مامان و خدا رو شکر از خواب بیدار نشد ... وَ ازونجا تخته گاز رفتم سرکار ... تا کی ؟ تا دو و ربع ... چقدر خسته بودم ؟ خیییلی ... رفتم خونه ی مامانینا و آسمان رو برداشتم ... قبلشم نیم ساعتی تو پارکِ جلوی خونشون قدم زدیم باهم ... اومدم سمتِ خونه ... چه جوری ؟ آسمان تو بغل ، یه دستی رانندگی کردن تا خودِ خونه ... بعدش رفتیم کارگاه ، نیم ساعت - چهل دقیقه موندیم و اومدیم خونه ... با چه حالی ؟ خسسسته و خوابالو و عرقو ! آسمان رو خوابوندم و هررررر کاری کردم خوابم نبرد ... پا شدم یکم جمع و جور کردم و یکم عکس و فیلم گرفتم از جنسا ... حسن و آسمان یه ربع به هفت از خواب بیدار شدن ... دخترم به شدت بی حوصله بود و بی اعصاب ... و شدیدا بی اشتها ... تقریبا امروز به جز شیر چیزِ خاصی نخورده بود ... تا ساعت هشت و نیم - نه مشغولِ سر و کله زدن باهم بودیم ... و بعدش من رفتم سراغِ شام درست کردن ... ساعت یه ربع به ده شام خوردیم ... و بعدش پدر و دختر رو فرستادم پایین که خودم به کارام برسم ... خستگیم داشت به بی نهایت میرسید ... چیکار کردم اما ؟ سفره و ریخت و پاش های آسمان رو جمع کردم ... ظرفا رو شستم ... گاز رو تمیز کردم ... فرشِ پذیرایی رو شامپو فرش کشیدم ... اسباب بازی های وسطِ خونه رو جمع کردم ... اتاقِ آسمان رو مرتب کردم ... روتختی تختمون رو عوض کردم ... جارو زدم کلِ خونه رو ... لباسا رو هم شستم ... آسمان اومد ... خسته و خوابالو و غرغرو ... چیکار کردم ؟ رفتیم حموم دو تایی ... نیم ساعت بعدش شل و ول و بی حال زدیم بیرون ... دختر رو لباس پوشوندم و با هزار زحمت موهاش رو سشوار کشیدم ... لباس پوشیدم و موهامو شونه کردم و آماده خوابوندنِ آسمان شدم ... کی ؟ ساعت یازده و ربع ... کی خوابش برد کامل ؟ دوازده ... بعدش چی ؟ رفتم و پیرهنِ حسن و مقنعه ی خودم‌ اتو کردم ... بعدشم فلاکس ملاکسِ آسمان رو پر کردم و اومدم که بخوابم ... اما چیکار کردم ؟ نشستم پایِ وبلاگ و بیست دقیقه از خوابِ شیرینِ شبم کردم ...

موقعیت ؟

زینبِ خیلی زیاد خسته ، با گوش درد و یکم هم گلوی حساس ، آماده ی خوااااااب ... کی باید بیدار بشم ؟ چهار ساعت دیگه ... امیدوارم آسمان راحت بخوابه ... منم با همین چهار ساعت همه ی خستگیم در بره.

وَ بازگشت به کار ، بعد از ده ماه مرخصی و خونه موندن و استراحت و کلی کیف و حال ... وَ دوری از آسمان ... دور شدن از قلب و روح و زندگیم برای اولین بار ... وای خدایا کمکم کن ... کمک کن بتونم و از پسش بربیام ... اصن نمیدونم چی در انتظارمه ... نمیدونم بازم میتونم مثلِ قبل توی محل کارم شرایط خوب و اوضاعِ مطلوبی داشته باشم یا نه ... اینکه چه شعبه ای‌ میخوام برم ... همکارم کیه ، چطوریه ، قاضی چه اخلاقی داره ، چقدر طول میکشه دوباره راه بیفتم ، پرونده ها رو بشناسم ، با مراجعه کننده ها آشنا بشم و ... هووووووف ... خیلی استرس دارم.

خدایا تنهام نذار.

سلام ... سلاااام ، خوبستین ؟ رسیدن به خیر ... خیلی ممنون شما خوبین ؟ مچکرم ... خب به سلامتی ، از کی شروع به کارتونه ؟ کدوم شعبه قراره برید ؟ ... ایشالله از امروز دیگه شروع میکنم ، مثلِ اینکه شعبه ی ۱۰ باید برم ... شعبه ی ۱۰ ؟؟؟؟؟ نه !!! مطمئنید ؟؟؟!!! واااای ؟؟!! با کی قراره جا به جا بشید ؟؟!! خودتون خواستید برید شعبه ی ۱۰ ؟؟؟!! نه آخه میدونید چیه ، به نظرم بگید اونجا نفرستن شما رو ، من شنیدم قاضیش اخلاق خوبی نداره ، بد دهنه ، خیلی هم عصبیه ، کلا همه ازش میترسن ، رفتارش با مراجعه کننده هام خوب نیست ، شعبه هم که وضعش افتضاحه ، اوقات شلوغه که کارمنداش تا ۴-۵ غروب همیشه هستن ، حالا نمیدونم هر طور خودتون صلاح میدونید ، ایشالله موفق باشید ، خوشحال شدم از دیدنتون ... بله خیلی ممنون ، خدا نگهدار :/

+ عینِ این جملات رو من از همه ی همکارام شنیدم امروز :/ خدا به خیر کنه ... :/