رفتیم حموم و لباسای خوشگل پوشیدیم ... جفتمونم مثلِ هم ... تیشرت های صورتی و شلوار سرمه ای ... لباس من ساده بود و لباسِ آسمان پر از قشنگی و جزئیات ... مخصوصا که شلوارش رو خیلی خیلی دوست داشتم من ... چون ده سالِ پیش ، وقتی توی قم دانشجو بودم ، از محله ی صفاییه خریده بودمش ... ازون موقع عاشقِ دخترم بودم ... اصن همیشه ... نسبت به بچه ها و مخصوصا نوزادا یه حسِ دوست داشتنِ خاصی داشتم ... واسه همینم از خیلی وقت پیش وسایلِ بچه گونه میخریدم ... توی یه بقچه نگهشون میداشتم و هربار با عشق نگاشون میکردم ... خیلیاش نصیبِ بچه های دیگه شد ... ولی از یه سریاش نتونستم بگذرم ... مثلِ همین شلوارِ سرمه ای با گل گلی های رنگی که پاهای تپلیِ آسمان این همه خوشگل ترش کرده ...
حسن از باشگاه اومد و ما رو دید ... اونقدر ذوق کرد و خوشش اومد از سر و شکلمون که گفت بدو بیا همین الان بریم پایین ، میخوام مامانینا ببیننتون ... گفتم حسن جان من خیلی خسته ام ، خودت زحمت بکش آسمان رو ببر ... گفت که نه تنهایی نمی برمش ، بدونِ تو بی تابی میکنه ، یه دیقه چادر سرت کن بریم ، زود برمیگردیم ... قبول کردم ... با این که اصلا حوصله نداشتم و دلم نمیخواست برم پایین ... تقریبا هر روز حسن آسمان رو میبره پیشِ مامانش اینا ... من خودم بهش گفتم این کارو کنه ... چون اونا که خیلی بالا نمیان ، حداقل اینجوری آسمان رو میبینند و دلشون تنگ نمیشه ... بالاخره مامان بزرگ و بابابزرگش هستن دیگه ... ولی وقتی من نیستم آسمان خیلی راحت نیست باهاشون ... گریه میکنه ، بهونه میگیره ، نق میزنه ، یا در بهترین حالت کاملا ساکت و آروم و پوکر فیسه ... یعنی خبری از خندیدناش ، حرف زدن و جیغ جیغ کردنش نیست ... وَ خب به پیشنهاد و گاهی اصرارِ حسن منم باهاشون میرم پایین ... چرا اصرار چون توی همون یه ربع - بیست دقیقه ای که آسمان پیشم نیست من کلی کارای خونه رو انجام میدم و جمع و جور میکنم همه چیو ، جارو میزنم ، تی میکشم ، ظرف میشورم ، غذا رو آماده میکنم ، یا نه ، اصن یکم استراحت میکنم فقط ...
خلاصه که رفتیم پایین ... عموها نبودن و مامان بابای حسن مشتاقانه به استقبالِ نوه ی پسریشون اومدن ... مادرشوهرم از همون لحظه ی اول آسمان رو گرفت تو بغلش ... بازی بازی و حرف ... دخترِ بلاچه ی منم یه نگاهش به من بود و یه نگاهش به مامان جونش ... خیلی گرم نمیگرفت ولی حداقل بهونه هم نداشت ... چند دقیقه ای مشغولِ حرف ازین در و اون در شدیم ... ازین که چقدر لباسش خوشگله و از کجا گرفتی و آخه چقدر نازه شلوارش و ... منم داشتم تعریف میکردم که کی و کجا من به فکرِ دخترم بودم ... پدرشوهرم خندید و گفت که واسه داداشِ آسمان چیا گرفتی ؟ منم خندیدم و چیزی نگفتم و بحث عوض شد ... دیدم کم کم صدای نق و نوق های بی حوصلگی دختر میاد ... مامان جان که خداروشکر دیگه فهمیده آسمان اینجور وقتا تو بغلِ خودش آروم نمیشه ، سپردش دستِ من ... ایشونم که سر و صدا میکرد و حسابی دلمون رو می برد ... حسن گفت : نکنه گشنه اش باشه ؟ مامانش گفت که نه دلش درد میکنه انگاری ... منم گفتم نه خسته است ، بعدِ حموم میخوابه معمولا ... پدرشوهرم گفت : هیچ کدوم اینا نیست ، داره میگه مامان من داداش میخوام ، برای من داداش بیار ...
من :/
حسن هم خندید و ساکت موند ... یعنی به سختی خودم رو کنترل کردم که جیغ نزنم ... چیزی نگفتم و یکم بعدشم خدافظی کردیم و اومدیم بالا ... نتونستم طاقت بیارم و گفتم حسن واقعا ؟؟؟!!! داداش ؟؟؟!! پدرِ تو انتظار داره ما داداش بیاریم برای آسمان ؟؟؟ الان ؟؟؟ واقعا ؟؟؟!! حسن از حرص خوردنای من میخندید ولی من داشتم میترکیدم ... یعنی چی آخه ؟ این حرف چه معنی میده ؟ بچه ی ما سه ماهشه فقط ، یعنی از الان میخوان برن رو مخمون که بعدی رو بیاریم ؟ واقعا ؟؟؟!! حتما هم باید داداش باشه ؟ دختر باشه نمیشه ؟ وای یعنی چی اصن ؟ این چه حرفیه که بااابااای تو میزنه ؟ وااای خدایاااا ... حسن هم با مهربونی و لبخند گوش میداد به غرغرهای من ... فقط گهگاهی میگفت بیخیال ، حرص نخور عزیزم ، شوخی میکرد ، تو جدی نگیر ولی میدونم خودشم یه وقتایی کم میاورد از یه سری حرف و رفتارا ... چی بگم ... خدایا خودت به دادم برس ... واقعا تحمل این یکیو دیگه ندارم ... داداش !!!