هفته ی خیلی سخت و پر چالشی رو پشت سر گذاشتم ... هر روزش با آسمان داستان داشتیم و گریه و جیغ و بهونه هاش تمومی نداشت ... هر روز با استرس و فکر و خیال و حتی گریه رفتم سرکار ... از زنگ زدناش وسطِ کار و گریه کردن های پشت تلفن و بی خونه گفتن هاش بگیر تا بهونه گرفتن های اول صبح و تاخیرهای خیلی زیاد من و در آخرم با خودم بردنش به دادسرا ... هووووف ... ولی هر چی بود تموم شد ... دیروز یه تصمیمی گرفتم و با راحله کلی راجع بهش حرف زدم و مشورت کردم ... فردا اگه بشه ایشالله میرم پیِ ش رو میگیرم ... آسمان هم از دیشب تقریبا آروم بوده و این آرامش تا الان که ساعت دوازده و نیم ظهر جمعه است ادامه داشته ... تا خدا چی بخواد ... الان که باید نماز بخونم و یک کوووووه ظرف بشورم و استانبولی درست کنم با ماست خیار و گردگیری کنم و جارو بزنم و لباسا رو بشورم و پهن کنم و جمع کنم و تا کنم و بذارم تو کمد و اسباب بازیای آسمان رو مرتب کنم ، وگرنه میومدم و کلی حرف میزدم.
+Zeha