من باردارم ...
یه چیزی مثلِ انفجار … یه بمبِ وحشتناکی که یکباره و بی هوا ترکید و همه چیز رو با خاک یکسان کرد … مهشید (زنداداشم) برای بارِ چهارم باردار بود … چندماهی گذشته بود و جز ویارهای طبیعیِ بارداری و درد و ضعف های معمول انگار مشکلِ خاصی نداشت و همه چیز روی روال بود … همه دوست داشتیم که یه پسرِدیگه به خونوادمون اضافه بشه که جمعِ فسقل ها هم با دو تا دختر و دو تا پسر جورِ جور بشه … خوشحال بودیم و البته به فکرِ سختی های ازین به بعدِ مهشید … ولی عمرِ خوشحالیمون طولانی نبود و همه چیز ازین رو به اون رو شد … غروبِ یکی از همین روزها که اتفاقا قرار بود داداشم و زنداداشم بیان خونه ی ما ، پیامی ازداداشم اومد که ما امروز نمیتونیم بیایم و ایشالله یه وقتِ دیگه مزاحم میشیم و … خبری نداشتم از هیچ چیز تا شب که با مامان صحبت کردم و متوجه شدم مهشیدحالش بد شده و بردنش بیمارستان … نمیخوام خیلی توضیح بدم … بارداریِ خارج از رحم و پاره شدن لوله و … فقط من نمیگم بلکه همه ی دکترای زنداداش میگفتنکه چیزی در حدِ معجزه بود که خدا به خاطرِ بچه هاش دوباره مهشید رو بهمون داد … عملِ سخت و چند ساعته ای که جونِ مهشید رو نجات داد اما جنین های دوقلوی چاهار ماهه اش رو ، نه … ده روز بیمارستان و دوره ی نقاهتی که فسقل ها ازش خبری نداشتند اما از دوری مامانشون بدجور کلافه و بی قرار بودند … دهروزِ سخت و طاقت فرسایی که تاب و توانِ هممون رو گرفته بود و جز گریه و دعا و توسل به درگاهِ خدا کارِ دیگه ای ازمون برنمیومد … خیلی بد و تلخ گذشت اما شکرخدا گذشت و مهشیدمون کم کم سرپا شد … گرچع که تا چند ماهی حسابی باید مراقبت کنه از خودش و هیچ فشارِ حتی کوچیکی به شکمش وارد نکنه و چیزی بلندنکنه و سرپا نایسته و … اما خدا رو هزاران مرتبه شکر که هنوزم سایه اش بالای سرِ فسقل ها و داداشمه …
حسن هم حالِ خوبی نداشت این مدت و درد کلیه امونش رو بریده بود … اون فنری که توی حالبش گذاشته بودن خیلی اذیتش میکرد و دسشویی رفتن براش عذاب الیمبود … ولی چاره ای جز تحمل و گذروندنِ اون سه هفته ای که دکتر گفته بود نداشتیم … رفتیم بیمارستان و عملش با موفقیت انجام شد و مشکل برطرف شد … از همهی سختی های شب عملش و خونریزی کردنش و حالت تهوع های شدید و شب موندنم توی بیمارستان و اینا میگذرم و میرسم به چند روز بعدش که حسن به لطفِ خداحالش خیلی خیلی بهتر شده و راه رفتن و دستشویی و نشستن بلند شدن دیگه اذیتش نمیکنه خدا رو شکر …
به خاطرِ همین حالِ خوبی نداشتم …
به خاطرِ همین نبودم …
اما هنوز خیلی حرف ها دارم …
نمیتونستم حالا حالاها بیام و بنویسم ... یه اتفاقایی افتاد که خیلی همه چیز بهم ریخت و فکرم رو درگیر کرد. اما یه دلیل خوب دارم برای اومدنم که بگم ؛ زهرا جانم کجا رفتی یهویی ؟ به خودم اومدم و دیدم خیلی وقته اسم وبلاگت رو توی فهرست به روز شده ها ندیدم و آدرست رو زدم و صفحه ای با این آدرس پیدا نشد ! از دلخوشی های اینجا موندنم تو بودی عزیزم ... زودتر برگرد :(