زنگ میزنه بهم ... یکی دو ساعتی میشه که رسوندمش و از هم جدا شدیم ... حرف خاصی باقی نمونده بود و کاری هم واسه یادآوری به همدیگه نداشتیم ... گوشی رو برمیدارم و جانمی میگم ... با اون صدای قشنگش که دلم میره براش ، با مهربونی ، با یه حس و انرژی خوبی که کامل حسش میکردم سلاااااااام عسلیِ بلند و بالایی میگه ... ناخودآگاه خنده ام میگیره ... بلند میشم از پشت میز که هم جلوی کارآموز جدیده معذب نباشم و هم بدعنقی و قیافه ی ناله ی همکار بیشتر از این حالم رو نگیره ... توی گوشه ای از راهرو جا میگیرم و مشغولِ احوال پرسی میشیم ... که با یه ذوقی میگه داری چیکار میکنی ، ها ؟ چرا اینقدر داری بهم فکر میکنی که من اینجا هی دلم یه جوری بشه واست ، هی بیای توی سرم و نتونم کار کنم ... بعدشم میپرسه که راحت رفتی ؟ اذیت نشدی که ؟ ببخشید توی زحمت افتادی ، سفارشات رو ارسال کردی ؟ همه چی رو به راهه ؟ کاری چیزی نداری من برات انجام بدم ؟ پس خیلی مراقب خودت باش ، اگه خوابت میاد مرخصی بگیر برو خونه ، یا نه اصن هر موقع خسته شدی و حال نداشتی بدون معطلی خداحافظی کن ، خلاصه که به خودت فشار نیار ، خب ؟ صبحونه خوردی ؟ قشنگ‌ واسه خودت نیمرو اینا بگیر بخور ، نه همینجوری زنگ زدم حالت رو بپرسم ، دستت درد نکنه ، دمِ شما گرم ، خواهش میکنم ، نوکرتم ، خداحافظ.

+ همه دلخوشی منه :)