چند روزی هست که میرن بازار ... به خاطرِ کارِ برادرشوهر بزرگه ... از صبح تا ساعت ده - ده و نیمِ شب نمیبینمش ... شاید عادی باشه از نظرِ بعضیا ولی برای من که عادت ندارم به نبودنش خیلی سختمه ... مخصوصا که توی خونه بیکار میشینم و خیلی دست و دلم به کاری نمیره ... فکر و خیال میاد سراغم و یادِ فرشته و اینکه که اون این همه مدت که تنها بوده چقدر براش سخت گذشته و دلتنگی و بغض و گریه و ... وَ خب این وسط حسن هی بهم زنگ میزنه ... به بهونه های مختلف ... از همون همیشگی و یه جوری شدنِ قلبش تا بیانِ دلتنگیش به صورتِ مستقیم و ذوقی از دیدنِ دختربچه ها و حال و احوال کردنا و ... راستش میتونستم این قضیه رو یه جورِ دیگه ای پیش ببرم و بندازم به اون روم و با دلایل مختلف نذارم که بره ولی دلم نخواست ... گفتم بذار کمکِ برادرش باشه و یادش بده راه و روشِ کاسبی رو ... گرچه که میدونم هیچ نفعی برای خودش نمیخواد و ازین رفت و آمدا فقط خستگی و پا دردِ وحشتناک و کم خوابیدن ها براش می مونه (و حتی حرفای نیش و کنایه دار) البته که خودمم اذیت میشم و حسن که نیست حوصله ام خیلی سر میره و کسل میشم حسابی ولی ، یه به من چه گفتم و سپردم دستِ خودش ... وقتی با میل و رضایتِ خودش داره این کار رو میکنه من چرا باید مانعش باشم ... قرار نیست همه ی رفتارا و کاراش مطابق میل و نظر و خواستِ من باشه که ... عب نداره اگه سختی هم هست قطعا در کنارش یه کیف و لذتی هم هست که هر دوش انتخابِ خودش بوده ... پس به من چه ... منم سعی میکنم اوقاتِ تنهاییم رو یه جورِ دیگه ای بگذرونم.
تا خدا چی بخواد :)