امروز ، روزِ آرامش توی بغلِ مامان بود ... فرقی هم نمیکرد که علت گریه چی باشه یا چقدر شدید باشه ... وقتی که بغلش میکردم آروم میگرفت و یکم بعدش میخوابید ... من و حسن حسابی تعجب میکردیم از این رفتارش ... ولی نگم که چه لذتی داشت ... اون تنِ فسقلی و گرم و نرمش رو بینِ دو تا دستام میگرفتم و تند تند بالا و پایین شدنِ شیکمش رو حس میکردم و عشششق توی وجودم فوران میکرد ... آخ دورت بگردم من دخترکم.