یه چیزی رو صادقانه بگم ؟ کسی به آسمان (دخترم :*) احساسِ مالکیت داشته باشه رو نمیفهمم ... نمیفهمم یعنی نمیتونم بپذیرم ... وَ نمیتونم بپذیرم هم مساوی با اینه که عصبانی میشم و حرصم میگیره و خوشم نمیاد از اون شخص و طرزِ رفتارش و دلم میخواد کمتر ببینمش و تا جایی که میشه که کمتر باهاش ارتباط داشته باشیم و اینا ...

حالا کی اینطوریه ؟ مامانِ حسن به میزانِ هزار درصد ، داداش کوچیکش به مراتب کمتر وَ یکمی هم زنداداشم و فسقل ها و بقیه بچه های فامیل ...

آقا بچه نوزاد شیرینه ، قبول ... چون‌ نوه تونه دوسش دارید ، قبول ... چون بچه ی حسنه یه جورِ دیگه براتون عزیزه ، بازم قبول (:/) ... ولی دلیل نمیشه در مکانی که من هستم و شماها هم هستید بچه کلااااا پیش شما و تو بغلِ شما و همه چیش مطابق فکر و تجربه و میلِ شما باشه ... مهمون میاد ، مامانِ حسن آسمان رو میگیره تو بغلش از همون اول تا آخر ... حالا به این نشون بده به اون نشون بده ... و بشینه برای خودش و از روی تجربه های خودش رفتار بچه رو تحلیل کنه ... الان دلش درد میکنه ، بچه وقتی درد داره مدلِ بدنش فلان طوری میشه ، اگه الان چَپَش کنم اینطوری و پشتش رو محکم محکم ماساژ بدم در حدی که بچه اشکش دربیاد دردش آروم میشه ، فکر کنم گشنه اش شده ، شیر بیارید براش ، شیرِ آماده دارید بیارید بهش بدم ، خوابش میاد ، باید محکممم مچاله اش کنم و بچسبونم به خودم و صورتم و براش تو گوشش لای لای بخونم که بچه خوابش بگیره ، خشک شده بچه ، بذار ، الان باید ایییییییینطوری و اوووووووونطوری دست و پاش رو کش و کوش بدم تا بدنش وا بشه ، اصلنم مهم نیست اذیت بشه ...

:|

خدا شاهده که تا الان خیلی خودم رو کنترل کردم که چیزی نگفتم ... آقا بکشید بیرون دیگه ... خیلی دلتون بچه میخواد یکی بیارید !!! این بچه ی شما نیست ، نوه ی شماست ... من مادرشم ... من از هر کسی توی دنیا بیشتر دوسش دارم و دلم براش میره ... من میمیرم اگه حتی نیم ساعت نبینمش ... این بچه نه ماه توی شیکمِ من بوده و با من رشد کرده و به من عادت کرده ... من تمومِ این دو ماه رو یک لحظه ازش جدا نشدم و طاقتِ یک قطره اشکش رو ندارم ... بعد یعنی چی که وقتی آسمان دستِ شماست و گریه میکنه و آروم نمیشه تو بغلتون هم به من نمیدینش و هی تلاش میکنید با اینور و اونور کردنش گریه اش رو بند بیارید !!؟؟ منم اون وسط هی باید بگم مامان جان بدینش یه دقیقه ، خوابش میاد مامان جان میدینش بغلم ، یه لحظه بدین بهم ببینم چی شده وَ اونقدر ندن که به زور از دستشون بگیرم :////////

خدایا منو صبر بده ... یا خونمون رو عوض کن ... تحملِ یه سری حرف و رفتارا برای منی که این روزا گاهی حوصله ی خودم رو هم ندارم خیلی سخته ... زنگ میزنن ظهری ... سلام و احوالپرسی ... خوبید ؟ چه خبر ؟ حسن هنوز نیومده از سرکار ؟ آها ... آسمان دیشب گریه میکرد ... چرا ؟؟؟!!! آخه چرا گریه میکرد ؟ ساعتای یک و نیم اینا بود ... آخه برای چی ؟ دیگه داشتم میومدم خونتون ... :///

یعنی چی اخه ؟! من نمیفهمم صدای ما از این دو طبقه چه جوری رد میشه میره‌ پایین ؟ بعد یعنی چی که چرا بچه گریه میکرد ؟ بچه گریه نکنه چیکار کنه ؟ بعد این که میگی داشتم میومدم خونتون یعنی چییییی ؟؟!!! کجا بیای ؟ چرا بیای ؟ بیای چیکار کنی ؟ ببخشید ببخشید اصن به شما چه ؟!!! نصفه شب پا شی بیای خونمون که چی ؟ که ببینی چرا گریه میکنه بچه ؟ که حتما از من بگیریش دوباره و سعی کنی با روش های عهدِ دقیانوسِ خودتون آرومش کنی ؟

ولم کنید دیگه ... دست از سرم بردارید ... بچه نداشتیم یه جور ، حالا که داریم صد جورِ دیگه ... دخالت نکنید آقا ... اسمش دلسوزی و کمک نیست ، دخالت مستقیمه ، فوضولیه ... نکنید ... سرتون به کار و زندگی خودتون باشه ... بذارید منم کارِ خودم رو بکنم ... من که هیچ وقت مطابقِ میلِ شما رفتار نکردم و نمیکنم ... من که عروس بده هستم ... پس ولم کنید دیگه ...

+ خیلی حرف دارم ، خیلی حرصم درومده این مدت ...

+ چندین ساعت امروز گریه کردم ... خستگی جسمی و روحی از پا درآورده بود منو ... خیلی سعی کردم ... خیلی زور زدم که تونستم یکمی آروم بشم ... حسن خیلی همراهی کرد باهام ... دمش گرم ... خدایا ممنون ... کمکم کن ... منظورم اینه که کمک هات رو لحظه ای هم قطع نکن ... دمت گرم :)