آسمان توی بغلم خوابیده ... صورتِ مثلِ ماهش رو چسبونده به بازوم و داره آروم نفس میکشه ... با خیالِ راحت ، توی امنیتِ کامل ، بدون شنیدنِ هیچ سر و صدای مهیبی ، بدونِ ترس از این که هر لحظه ممکنه خونه خراب بشیم ، بدونِ وحشتِ آواره شدن ... من اما دلم خونه ... بارونِ قشنگی داره میاد ... اما من خیلی دق و دماغِ حال و هوای پاییزی رو ندارم ... گوشی توی دستمه و دارم دونه به دونه کلیپ از بچه های فلسطینی میبینم ... بی صدا اشک میریزم ... آتیش میگیرم ... دلم میمیره هربار از دیدنِ گریه ی بچه های بی پناه ... از لرزیدن پسربچه ای که توی خواب بوده و بمباران شده ، از ترس و گریه ی کوچولویی که از آغوشِ پرستار جدا نمیشه ، از دیدنِ چهره ی معصومِ شام ، همون دختربچه ی ناز و قشنگی که روی تخت نشسته و سر و صورتش خونی شده ... زار میزنم ... برای اون حال‌ِ بی حالیش ، برای دستش که زخمی شده ، برای چشماش ... آخ از اون طرزِ نگاهش که انگار آسمان منه ... هق هق میکنم و دخترم رو محکم تر به آغوش میکشم ... خدایا ... یا خدا به دادشون برس ... یا صاحب الزمان (عج) ...