پدر و‌ دختر خوابِ خوابن ... حسن رفته اون گوشه ی تخت و به من پتو نمیده ... آسمان هم هرازگاهی توی خواب لبخند میزنه و دستای خیلی خوشگلش رو تکون میده ... منم چشِ خودمو درآوردم از بس گوشی دستم بود ... خسته ام ولی ... باید بخوابم ... یکم دیگه دختر بیدار میشه :)

+ یادم رفت بگم ... دیشب ... بعد از دو سال ... من و مامان و فرشته ، زیرِ یک سقف ، خوابیدیم ... کی باورش میشه ؟! رابطه ای که به کل قطع و تموم شده بود ، کم کم ، به لطفِ خدا ، دوباره جوونه زد و ریشه گرفت ... گریه های من رو یادتونه ؟ تنهایی هام ... اما ... خدا مثل همیشه صدام رو شنید ... وَ ما دیروز یه روزِ کاملا مادر دختری داشتیم ... حتی رفتیم بیرون و ویتامینه خوردیم ... حتی رفتیم کیف و مانتو خریدیم ... غذای شمالی خوردیم و یک عاااااالمه حرف زدیم ... چاشنیِ خوشمزه ی جمعمون هم حضورِ آسمان بود :)

+ خدایا خیلی خیلی شکرت :)