موقعیت :
آسانسور خونمون ، ساعت هشت و ده دقیقه ، آسمان خوابیده توی بغلم ، من و حسن با چشمای پف دار و خوابالو از توی آینه داریم بهم نگاه میکنیم و میریم طبقه همکف ... و البته که خیلی دیرمون شده ... اما انگار نه انگار ... تو یه دنیای دیگه ای هستیم هنوز ... چیزی بین خواب و بیداری ... حسن یکباره لبخند میزنه به صورتم و میگه که چقدر رنگِ چشمات قشنگه وَ تموم وجودم رو از دوست داشتنش پر میکنه ... ای کاش آسانسور هیچ وقت به طبقه ی همکف نمیرسید و ما همینطور غرقِ حالِ خوشِ خودمون می موندیم ...
+Zeha