خدایا شکرت … خسته ام ولی ظرفا رو شستم … لباسای شسته رو پهن کردم و خونه رو تا اونجایی که میشد جمع و جور کردم … خدایا شکرت … با اینکه دم غروب آسمان خیلی بهونه گرفت و نذاشت بخوابم و گریه کرد و حسابی اعصابمو بهم ریخت ولی بعدش همه چیز آروم و خوب پیش رفت … رفتیم مغازه و قدم زدیم تو محل و خواهرای حسن رو دیدیم و حالمون بهتر شد … دلم گرفته بود ولی خدا رو شکر حسن اومد و با اینکه خیلی خسته بود رفتیم دور زدیم توی شهر و از پیتزای مورد علاقه ی آسمان خوردیم و حرف زدیم … خدا رو شکر … استرس دارم یکم ولی بازم شکر که میتونم خودم رو آروم کنم … با پفک ، با کتاب ، با فکر کردن به تموم شدن قسط ها ، با بیدار موندنای دوتایی با آسمان توی شب و سکوت … خدا رو شکر که آسمان حالش خوبه و باهام حرف میزنه … نشسته و یک عاااالمه کاغذ قیچی کرده و ریخته توی ماهیتابه ی مخصوص املتمون ، بعد میگه دارم برای نی نی خودم شیرِ کاغذی درست میکنم ، آخه خیلی شیرِ کاغذی دوست داره … خدایا شکرت … امروز ظهر خیلی حالِ خوبی داشتم … تولدم به قشنگ ترین شکلِ ممکن ، در کنارِ عزیزترین هام ، برگزار شد … سی و دو سالگیم مبارک.
+Zeha