شبِ یلدا ، تولدِ مامانِ حسن ... از هفت هشت روز قبل فکرم درگیر بود که چی بگیرم براش ... ولی اصلا فرصت نمیکردم برم از خونه بیرون ... تا اینکه که بالاخره مامان به دادم رسید و صبح زودتر از همیشه اومد و رفتیم هدیه گرفتیم ... بعد از کلی گشتن یه تونیک آستین بلند و روسری گرفتم براش ... میدونم از سلیقه ی من خوشش میاد و واقعا دلم میخواست خوشحالش کنم ... مادرشوهرم خیلی خیلی زن خوبیه ... با اینکه بعد از به دنیا اومدن آسمان یکم فازمون تغییر کرد انگاری و من اذیت شدم از رفتار و حرفاش ، ولی دوسش دارم ... مهربونه ... و مهم تر این که مامانِ حسن جانمه ... اگه اون نبود حسن هم نبود ...
حالا ... حدس بزن چی شد ... هیچ کس یادش نبود تولدِ مامانشونه ... سه تا خواهرا و دو تا برادرا و پدرشوهر ... هیچ کس ... وَ خب من ناراحت شدم از این موضوع ... هر سال براش کیک میگرفتن ... حداقل کادویی اگه در کار نبود ، تبریک میگفتن ! ولی امسال هیچ ... وَ همه یهو خشکشون زد که من هدیه ام رو دادم ... چند ثانیه سکوت خیلی سنگینی شد و بعدشم همه کابل رو گرفتند و تمام ... من دوست نداشتم.
+ فردا شبش هم رفتیم خونه ی مامانمینا ... فسقل ها هم بودند. خوش گذشت خدا رو شکر ...
+ پارسال شبِ یلدا من تازه متوجه شده بودم باردارم ... ولی کسی خبر نداشت ... امسال آسمانم توی بغلم بود و کلی سر و صدا راه انداخته بود ... الحمدالله ::