نشستیم توی هال و با آسمان داریم بازی میکنیم ... من با همه ی انرژی و حال و حوصله ای که دارم باهاش سر و کله میزنم و میخندم و قلقلکش میدم و شعر میخونم براش و دست میزنم و میرقصم و ادا درمیارم ... وَ کیف میکنم از وقت گذروندن باهاش ... به خودم میام میبینم حسن که روی مبل نشسته ، دستش رو گذاشته زیر چونه و داره با محبت نگاهمون میکنه ... میخندم و میگم جاااان چیه ؟ با مهربونی جواب میده که چقدررر شما دو تا رو دوست دارم ، زینب چقدر این قاب قشنگه ، چقدر تو و آسمان قشنگید ، چقدر بهم میاید ، چقدر به تو میاد که مامانِ آسمان باشی ، آسمان عین توعه زینب ، مدلش ، اخلاقش ، نگاه کردنش عین توعه ، ببین ، ببین این دخترِ توعه زینب ، وای خدایا ................
+ :)
+Zeha