ساعت یک و ده دقیقه ی شب ... حسن خواب و آسمان خوابِ خواب ... نشستم کنارِ درِ خونه و در پناهِ نورِ ملایمِ لامپِ تراس ، دارم چایی و خرما میخورم و توی ظرفِ آجیل دنبالِ مغزِ بادوم میگردم ... خوابامون رو پهن کردیم وسطِ خونه ... امشب ، سه تایی ، کنارِ هم میخوابیم ... از خستگی نا ندارم اما حالم خیلی خوبه ... با همه ی توانم دارم سعی میکنم از خبرهای بد و ناراحت کننده بگذرم و دلم رو محکم نگه دارم ... چون به آینده ی روشن خیلی امیدوارم ... میدونم خدا هیچ وقت تنهامون نمیذاره ...
+ برم بخوابم که فقط ۴ ساعت مونده تا بیداری ...
+ خدایا میمیرم برای صدای نفس های این مرد و این دختر !
+Zeha