از دیدنِ فوتبال بدم میاد ... از والیبال دیدن بیشتر بدم میاد. با این حال از حموم اومدم و بدون اینکه برم به کارام برسم همینطوری نشستم و دارم فوتبال مراکش و فرانسه میبینم ... خونه یکمی بهم ریخته است اما خدا رو شکر فردا پنجشنبه است و وقت دارم ... رفتم باشگاه و بعدش حسن اومد دنبالم و رفتیم کارت ویزیت ها رو گرفتیم و من قشنگ ذوق مرگ شدم از دیدنشون ، بعدم بستنی و فالوده خریدیم و رفتیم خونه مامانم اینا ... بابا چند وقتیه قلبش اذیته و من خیلی ناراحت و نگرانشم ... ظهری که سرکار بودم و مامان پشت تلفن بهم گفت که بابا میزون نیست حالش ، اونقدر کلافه شدم که دیگه نتونستم بمونم ، مرخصی گرفتم و اومدم خونه ... بستنی و فالوده خریدیم و رفتیم خونه ی مامان اینا و من از دیدنِ بابا کاملا قلبی شدم ... دلتنگش بودم ... تازه سلمونی رفته بود و خیلی خوشگل شده بود ... ولی از دیدن ریش و موهاش که اون همه سفیدی داشت دلم گرفت راستش ... یکمی گپ زدیم و خندیدیم و پا شدیم اومدیم ... یه سر هم رفتیم خونه ی مامان اینای حسن و شام خوردیم پیششون و کارتم رو نشونشون دادم و خورد توی ذوقم و ناراحت شدم و تا همین چند دقیقه ی پیش داشتم راجع بهش با حسن خیلی مسالمت آمیز و آروم حرف میزدم که چرا مادرت باید اون حرف رو توی جمع بزنه و از کجا میگه همچین حرفی رو و چرا دور و بری های خودش رو نمیبینه و گیر میده به من ؟ حسن هم خیلی منطقی و عاقلانه جوابم رو داد و قانعم کرد واقعا ... ولی نمیدونم چرا برام درس عبرت نمیشه که همیشه فکر نکنم بقیه هم باید برای ذوق های من ذوق کنند ...

+ پول کابینت رو دادیم و منتظرِ آشپزخونه ی مدل جدیدمون هستیم ... :)

+ چند تا لباس گرم بیرونی نیاز دارم ولی حوصله بیرون رفتن و خرید کردن رو ندارم و هی دارم توی سایتا میچرخم.

+ زهرا جانم ... خیلی ناراحت شدم از خوندن پستت. امیدوارم حالت خوب باشه عزیز من :(