دوباره جمعمون و همون حرفای تکراری ... بحثِ شیرخشک آسمان و طعنه های مامان حسن ... که چرا میگی بچه سینه ات رو نمیگیره ، پس چرا روزِ اول توی بیمارستان گرفت و شیر میخورد ... :/ خدایا منو نجات بده ... حالا بیا و بگو مشکلِ ما کم کم شروع شد ... ازین که دیدیم گریه های آسمان بند نمیاد ، اینکه وقتی شیرخشک میخورد آروم بود و راحت میخوابید ولی با شیرِ من مدام گریه و بی تابی میکرد ... که من به خاطرِ تیرویید لعنتیم شیرم کم بود ... این طفلِ معصوم هم مزه ی شیرخشک رو بیشتر دوست داشت ... که دکتر هم گفت حق داره ... چون اگه تیرویید کنترل شده نباشه کاملا طعم و مزه و بوی شیر رو حتی تغییر میده ... ولی مگه به خرجش میرفت ... میگفت تو باید ادامه میدادی ... باید شیرخشک رو قطع میکردی ... مگه من ادامه ندادم ؟ مگه شیرخشک رو قطع نکردم و بچم رو تا مرز بستری شدن نبردم ؟ چرا باید این همه آزار و اذیتش کنم ؟ مگه بچم چقدر توان داره که چند روز بهش گشنگی بدم تا فکرِ شیرخشک از سرش بیفته ... وَ شوخی ها و مثلا دلداری های لوسِ بقیه که عیب نداره بابا ، دیگه شده دیگه .. این بچه ازوناست که شیرِ پدر و نانِ پدر میخوره دیگه ... هر هر :/

حالم بد شد دوباره ... بازم عذاب وجدان و احساسِ دردآورِ ناکافی و نالایق بودن همه ی وجودم رو پر کرد ... تا میام فراموش کنم و یکم لذت ببرم از داشتنِ آسمان ، بازم یه حرفی میشنوم و تلخ میشه همه چی برام ...

خدایا طاقتم بده ... کمکم کن.