از جمع جدا میشم و میرم جلوی در برای خداحافظی با فاطمه ، که صدای بلندِ آسمان رو میشنوم ... از بینِ بچه هایی که دورش نشستن و بابای حسن و اون همه اسباب بازی ، چرخیده سمتِ من و دستاش رو باز کرده و با حرص و بغض داره میگه م م م مـ مـ مـااااا ...
من ؟ میمیرم براش.
+Zeha