استخوون هام درد میکنه ... ستون فقراتم خیلی بیشتر ... خسته ام ... خوابم میاد اما اینکه چرا نمیخوابم رو نمیدونم ... امروز یکم سخت بود ... دمِ غروب ، بعد از خوابوندنِ آسمان گریه ام گرفت ... از حجمِ خستگی و کارایی که از صبح انجام داده بودم ... حسن کلی بغلم کرد و تشکر و خسته نباشید و من شرمندتم و ... و البته کلی مسخره بازی :) دلم باز شد یکم ... یادم رفت حالِ خرابم رو ... این روزا باز هم بی حوصلگی های آسمان شروع شده و فک کنم دندونِ جدیدی توی راه باشه ... دخترم اونقدر قوی و صبوره که توی سخت ترین شرایط هم خودش رو سرحال نشون میده فقط حالت چشماش و غر زدنشه که میگه من خیلی رو به راه نیستم ... قربونش برم ... کفِ پاهاش رو چسبونده به شیکمم و خدا رو شکر راحت خوابیده ... منم دارم کیف میکنم از گرمای دلچسبِ تنِ کوچولوش ... خدایا من چطوری میخوام جای خوابش رو جدا کنم از خودم ؟ :/
راستی ساعت دهِ شب پستچی برام بسته آورد !!! مگه میشه ؟!! ولی خدایی دستش درد نکنه ... من که کلی کیف کردم از دیدنِ خوشحالی هام ... یه پیرهنِ قشنگ هم برای مامان گرفتم ... منتظرم فردا بیاد که سوپرایزش کنم :)
+ خیلیییییی خوابم میاد ...