خیلی دلم میخواست زودتر از این بخوابم ولی نمیشد ... ما تازه ساعت یازده و نیم اومدیم خونه ... تا یکم جمع و جور کنم و آسمان رو بخوابونم ساعت شد دوازده و نیم ... تا لباس بشورم یکم و حموم برم ساعت شد یک و نیم ... تا لباسای حسن رو اتو کنم و صبحانه ی فرداش رو آماده کنم ساعت شد دو ... یکمم چرخیدم‌ تو اینستا و الان اینجام ... میخواستم بخوابما ولی دیدم تا نگم نمیشه ... دارم خفه میشم !

حسن اینا (خونواده و فامیلاشون) یه جور قربون صدقه دارن که مخصوصِ دختربچه هاست و اون اینه : ممه تو بخورم !!!!!!! :/

دقیقا در همین حد پوکر فیس ://///////////

من قبلا میدیدم و‌ میشنیدم که به بعضیا این حرفا رو میزنن و اینا ولی رد میشدم و میگفتم به من چه و فلان ... تا اینکه آسمان به دنیا اومد ... وَ کی استارتِ این کار رو زد ؟ مامانِ حسن. وَ کی ادامه اش داد ؟ خواهر کوچیکه و شوهرش. و کی بعدِ یه مدت بیخیال شد چون حساسیتِ مامانِ آسمان رو دید ؟ همون خواهر کوچیکه و شوهرش. وَ کی با وجودِ تذکراتِ فراوون و زشته زشته گفتن ها و نکنید عادتتون‌ میشه و حواس پرت کردن ها و قاپیدنِ آسمان از دستشون ، بازم داره به کارش ادامه میده ؟ مامانِ حسن.

ای خدا من دردم رو به کی بگم ؟! چقدر این موضوع روی مخِ منه که هی به بچه میگن : ممه داری ؟ ممه هات کو ؟ ممه تو میدی ما بخوریم ؟ ممه تو نشون بده ، ممه ت رو بخورم ، فلانی ببین چقدر ممه داره ، فلانی بیا ممه شو بخور ... ://///

حالا من هرررررچقدر که میگم مامان جان نکنید ، ااا نگید اینطوری ، زشته مامان جان ، بسه آسمان داره بزرگ میشه و ... ولی اصلا اصلا به حرفم گوش نمیده ... چه جوری میشه ؟ که یه کاری رو مستقیم و عمدا و با آگاهی کامل انجام بدی در حالی که‌ میدونی یه نفر از اون کار و رفتار متنفره ؟ آیا میشه باور کرد که جز اذیت کردنش قصدِ دیگه ای داری ؟؟؟

به خدا اگه توی خلوت این کار رو میکرد چیزی نمیگفتم. هی توی جمع و جلوی عموها و پدر بزرگش ازین حرفا میزنه ... لباس بچه رو میزنه بالا ، یقه اش رو باز میکنه و ... وای اصن بهش فک میکنم هم دیوانه میشم ... چقدر سرِ این موضوع با حسن بحث کردم من ... اونم چند بار به مادرش تذکر داده ولی بازم همون آش و همون کاسه ... ای بابا

این به کنار ...

از وقتی دیگه من نتونستم به آسمان شیرِ خودمو بدم ، ایشون علاوه بر این که زحمت میکشن آمارِ کلیه خانوم های در و همسایه و فک و فامیل که به بچشون شیرخشک نمیدن رو به من میده ، وقت و بی وقت ، گاهاً (میدونم گاهاً کلمه ی اشتباهیه) آسمان رو که میبینه ، فرقی نمیکنه توی جمع باشه یا خلوت ، میگه که آسمان بیا بهت می می بدم :///// می می میخوری ؟ بیا ... بیا بیا ... می میِ مامان جون خوشمزه است :////

چند وقت پیش توی اتاقشون داشتم سعی میکردم آسمان رو بخوابونم ... اومد توی اتاق و دراز کشید روی تخت ... آسمان رو بغل کرد و گفت : آسمان بیا باهم بخوابیم ، بیا بغلم ، می می میخوای ؟ بیا می می بدم ... وَ زحمت کشیدن سینه ی خودشون رو درآوردن و نشونِ آسمان دادن ... من با خنده گفتم که آسمان اصلا می می دوست نداره ... ولی ایشون بیخیال نشد و سینه اش رو جلو آورد ... من گفتم ااا مامان نکنید زشته ... و ایشون بیخیال نشد و خواست سینه اش رو به زور توی دهنِ آسمان بکنه ://// وَ منم مجبور شدم آسمان رو از بغلش بکشم بیرون ://// تازه به من میگه اصلا سینه ات رو به بچه نشون میدی ؟ چرا اصلا نمیشناسه سینه رو ... حالا چرا اینو میگه ؟! چون اون‌ یکی نوه اش تا چند سال پیش میومده پیشِ مامان جونش و باهم می می بازی میکردن ... حالا این وسط آسمانِ منم باید همونطوری بشه ... عمرا !

اصلا نمیفهمم معنی کاراشو ... یکی نیست بهش بگه آخه شما خودت شیش تا بچه به دنیا آوردی و شیر دادی ... دیگه چی میخوای ؟ لطفا از دخترِ من بکش بیرون ... یه وقتایی بی نهایت عصبی میشم از دستش ... همه ی خوبیا و محبتاش به کنار ولی من با این رفتاراش نمیتونم کنار بیام ... امروز به خودم قول دادم اگه یه بارِ دیگه همچین رفتاری ببینم جدی و بدون تعارف برخورد کنم ...

+ خدایا تو خودت شاهدی ... من چقدرررر سرِ شیر نخوردنِ آسمان اذیت شدم ... چقدر گریه کردم و حرف شنیدم و شکستم توی خودم ... و هنوزم دارم اذیت میشم .. خودت کمکم کن ... به اطرافیانم فهم و درک بیشتری بده.

+ عذرخواهم بابتِ نوشتنِ این پست و استفاده از برخی لغات و عبارات.

+ ساعت سه شد ... خوب داشتم عادت میکردما ... امشب بازم نیم ساعت عقب افتادم. شب بخیر.