داشت بدجور خر و پف میکرد ... خودش میگه وقتی خر و پف میکنم دارم خوابِ بد میبینم ، گردنمم اذیته ، حتما صدام کن ... آروم صداش کردم : حسن جاااان ... یهو با ترس چشماش رو باز کرد و زل زد به رو به رو ... گفت اون چیه ؟ نگاه کردم به پرده و گفتم چی ؟ گفت اوناها ، روی پرده است. گفتم چیزی نیست که. دوباره با دقت نگاه کرد گفت یه چیزی اونجا هست ... وَ خوابید :/ دیگه هیچی نتونستم بگم :/ فقط بسم الله الرحمن الرحیم.
+Zeha