دلم گرفته از دستِ حسن ... دلم میخواست بغض کنم ، گریه کنم وَ به گند بکشم حالمو ... ولی دیدم ارزششو نداره ... مثلِ یه خانوم فقط نگاهم رو ازش گرفتم ... خودش گرفت که بهم ریخته شدم ... گوشیشو گذاشت کنار تا مبادا قاتی کنم سرش ... اومد پیشم و بوسیدتم و گفت که ازم دلخور نباش ، من واقعا ممنونِ توام ... راست میگه ... شاید اونقدری که من دلم میخواد یعنی دم یه دیقه ، به زبون نیاره ولی میدونم که میدونه که من چقدر برای آرامشِ این زندگی زحمت میکشم ... منم جوابِ بوسش رو ندادم و فقط گفتم حوصله ندارم ... خونه رو جمع و جور کردم ، سفارش های ارسالی فردا رو آماده کردم و الان میخوام بخوابم.
+Zeha