یک عصرِ کاملا بهاری ... هوای بارونی و خنک ، خونه ی تمیز و ساکت و نیمه تاریک ...آسمانِ گلم غرقِ خوابه و منم کتابم رو تموم کردم و مشغول نوشتنم ... حسن هم همایش داشت امروز و تا غروب کارش طول میکشه ... مامان رفته تهران خونه ی خاله ... بابا هم شهرستان ... وَ همه مشغولِ کار و زندگی خودشون ... زندگی منم همینه ... با همین کم و کاستی های شیرینش ... چند روز پیش به سرم زده بود که یک زینبِ معمولی رو از اینستاگرامم پاک کنم ... گفتم زشته و شعاری طوره انگاری و بقیه چه فکری می‌کنند و ... بعد فکر کردم چرا پاک کنم ... من واقعا دارم تمامِ تلاشم رو میکنم که معمولی باشم ... خیلی سخته اما اونقدر برام ارزشمنده که کاملا بهش پایبندم ... یه وقتایی بدجور هوسِ ولخرجی و کارای آنچنانی میکنم ، دلم میخواد چشم و هم چشمی کنم با اطرافیان و یه کاری کنم که هیچ کسی نکرده و ... ولی بعدش میگم خب که چی ؟! غیر از اینه که قراره کلی وقت و هزینه صرف کنم بابتِ چیزی که نهایتا ازش چندتا عکس و فیلم قراره بمونه ؟ نه اینکه بیخیال بشم و ذوقم برای مناسبت ها از بین بره ، نه ، ولی دلم نمیخواد اسیر کلیشه ها بشم ... دلم میخواد متناسب با حال و احوالِ خودم و البته جیبم زندگی کنم ... حیف که ازدواج و هم نشینی با آدم های جدید و ارتباط با تفکر های جدید این حس و حالات رو در من ایجاد کرد ... شاید اگه خونواده ی حسن اینقدر براشون مهم نبود که توی فامیل و دوست و آشنا مدام اسمشون سرِ زبونا باشه (حالا به هر دلیلی) منم درگیر نمیشدم ... البته که حسن خیلی فرق داره (کرده) با خونواده و تفکراتشون و سبکِ زندگیِ خودش رو بالاخره پیدا کرده ولی خب نمیشه گفت کاملا مستقل هستیم ... بگذریم که اون اوایل زندگی چقدر داستان داشتیم سرِ همین موضوعات که من نمیخواستم شبیه بقیه باشم ...

دیشب قبلِ خواب داشتم به این فکر میکردم که من هرچقدر هم بخوام انکار کنم ولی باز هم مدام دارم خودم رو مقایسه میکنم ... با کی ؟ با فاطمه ... فاطمه کیه ؟ خواهر کوچیکه ی حسن ... نمیدونم چرا ... من واقعا فاطمه رو دوست دارم ... چون فقط یک سال تفاوت سنی داریم خیلی هم باهم جوریم و خوش میگذرونیم ولی من واقعا به این درد دچارم و اذیت میکنم خودمو ... با اینکه دو تا تیپ شخصیتی مختلف هستیم و سبک زندگی و کاریمون کلا باهم فرق داره ... شاید یکی از دلایلش این باشه که فاطمه رو برای من بولد کردن ... چون فاطمه برای خودشون خیلی بولد بوده و هست و سعی داشتن این بولد بودن رو به من هم القا کنند ... میخوای جهیزیه بخری ؟ با فاطمه مشورت کن ... سرویس طلا ؟ فاطمه ... لباس عروس ؟ فاطمه سلیقه اش حرف نداره ... آرایشگاه ؟ ببین فاطمه کجا رفته ... فلان مراسم چی بپوشی ؟ از فاطمه بپرس ... مسافرت کجا بری ؟ فاطمه میدونه ... یعنی فاطمه مدرسان شریفی بود واسه خودش ... اونقدر خانم دکتر خانم دکتر شنیدم که باورم شد من اگه بخوام توی هر زمینه ای موفق باشم از فاطمه باید الگوبرداری کنم ... این در حالی بود که سبک و سلیقه ی من ، طرزِ پوشش و رفتار و اخلاقِ من و فاطمه خیلی باهم فرق داره ... من کاملا واقفم به این موضوع ولی هنوز گرفتارم ... مخصوصا که الانم فاطمه بارداره و مشغولِ سیسمونی خریدن و کارای این دوران ، مقایسه های اطرافیان رسما شروع شده ... وَ مغزِ منم که بیکار نمی مونه ... اونقدر خودخوری میکنه و فکر روی فکر که یهو میبینی ساعت شده چاهارِ صبح و هنوز خوابت نبرده ...

حالا جالب اینجاست که من میدونم آدم تاثیرگذاری توی این خانواده بودم ... که خیلی از کارها و عادت های من بعد ها کم کم توی زندگیشون وارد شد ... من به چشم میبینم که خودم به نوعی الگو هستم توی خیلی موضوعات و تقلید میشه از سبک زندگی من ولی باز هم ... :/ یکی از دلایلش هم اینه که من اعتماد به نفسم پایینه ... من خودم رو دوست دارم ولی کم ... به خودم افتخار میکنم ولی کم ... از خودم راضی هستم ولی کم ... مخصوصا که این مدت هم خونه بودم و سرکار نرفتم و دست و بالم یکم خالی بوده تقریبا ... کلا خیلی از درون تهی شدم ... با اینکه خییییلی روزهای خوشی داشتم با مادر بودنم و کیف کردم با آسمان ، اما اون قسمتِ اجتماعی بودن و مستقل بودن و به عنوانِ یک زن‌ توی جامعه نقش داشتنم کاملا از بین رفته ... وَ باید دوباره احیاش کنم ... باید دوباره به روتین خودم برگردم ... کتاب زیاد بخونم ... ورزش کنم مرتب و سرم به کار خودم باشه ... گورِ بابای بقیه چیزا ...

+ بعدا نوشت ؛ خلاصه ای از این حرفام و یه چیزای دیگه رو با حسن درمیون گذاشتم. نمیدونم بحث چی شد که شروع کردیم به حرف زدن از همه چیز ... منم درد و دل کردم باهاش و بغض و اشک و ... دلم برای خودم سوخت راستش ... خیلی احساس تنهایی کردم ... دلم میخواست این حرفا رو به دوستم میزدم نه به حسن که اونو هم ناراحت کنم ... ولی خب حسن بهترین دوستمه ، کسی رو ندارم به جز حسن ...