من ، یک تازه مادر ، خسته ، کلافه ، با ذهنِ خیلی خیلی آشفته ... دهنم پرِ آفت شده ... فاطمه میگفت سیستم ایمنی بدنت ضعیف شده ، استرس و اضطراب پنهان هم اینجوری میکنه آدم رو ، باید به خودت برسی ... حالا من این وسط چند روزه یه رژیم سختی هم گرفتم ... خوابمم حسابی بهم ریخته وَ فردا آخرین روزِ مرخصی ده ماهه ی منه ... خدایا بابت همه چیز شکرت ... خیلی خوش گذشت این روزها ... بهترین تجربه ی زندگیم بود ... خدایا کمک کن دخترم اذیت نشه ... هرچی سختیه برای من باشه فقط ...

امروز که آسمان بیدار شد ، کلی از دور نگاهش کردم ... به کش و قوس دادن بدنش ، به چشمای قشنگ و کنجکاوش و اون حرکتِ دستای تپلیش ... بغضم گرفت ... که خدایا من دارم از دیدنِ این زیبایی ها محروم میشم ... دیگه فقط توی روزهای تعطیل میتونیم تا لنگِ ظهر با آسمان بچسبیم بهم و تخت بخوابیم ... خدایا کمک کن از پسش بربیام خدا ...