هی توضیح دادم ، قبول نکرد ... دلیل آوردم ، بیشتر مدعی شد ... علت رو گفتم ، از بی اطلاعیم گفتم ، از این که اگه خبر داشتم حتما کاری میکردم ، از این که دارم همه ی زورمو میزنم تا بهتر باشم ، از حجمِ زیادِ کار و دست تنها بودنم گفتم ولی زیرِ بار نرفت که نرفت ... چی شد یهو ؟ گریم گرفت ... از بغض داشتم خفه میشدم ... از این که داشتم تلاش میکردم خودمو ثابت کنم ... کاری که ازش متنفرم ... اشکام سر خورد روی صورتم ... طاقت نیاوردم و زدم بیرون از شعبه ... رفتم توی حیاط و تند تند توی هوای سردِ نفس کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط بشم ... وَ همش به این فکر میکردم ... که ای کاش بابا پیشم بود ...

+ بعدا نوشت : نمیشد از فکرش دربیام ... با اینکه یکی دو ساعتِ بعد پیام داد و حسابی معذرت خواهی کرد ولی بازم تهِ دلم ناراحت بود ... نمیتونستم به حسن یا کسی دیگه ای هم چیزی بگم ... فقط ذهنم سمتِ ارغوان میرفت و بس ... سکوتِ چندین ماهه ام رو شکستم و بعد از اون همه بی جواب گذاشتنش توی یک دقیقه و چهل و چاهار ثانیه همه چیز رو براش گفتم و گریه کردم ... با اینکه جوابی نداد ولی دلم یکم سبک شد ...

+ شنبه نوشت : برام گل آورد ... گذاشته بود توی کشوی میزم. آدمِ خوبیه.